نه از من. اما...

فیلم ناتمام به دخترم سمیه را شبکه ی 5 نشان داد.

راستش طاقتم برای دیدن این صحنه ها و این خاطرات و این تلخی ها بسیار کم است. اما دیدم. تا آخرش را.

اینکه چه فکرهایی کردم و چه احساسی داشتم و میخواستم چه چیزهایی بنویسم را میگذارم کنار...

من تنها میدانم که حرف های پدری را که نگران سرنوشت دخترش بود و به تلخیِ آینده ی مجهولِ پاره ی تنش گریست و فریاد زد و مرگ دید و خواست به آتش بکشد تنِ پدریِ محکمش را، سال ها از زبان مادری شنیدم که هر روز روی تنش کبریت کشید و هر روز با بلندگو عشق مادری اش را پشت این دیوارها فریاد زد و دم از خانواده و عشق و مهر و دلتنگی و حراست و حفاظت و ماندن و محکم بودن زد، بی انتظار از مهری که همه ی عمر لیاقت و قدرش را داشته.

شنیدن این حرف های پایانی عمیق و قشنگ و پر عاطفه که مهری وابسته به زندگی در دل دارد، به زبان یک مرد، بر من غریب آمد...

پ.ن: این نوشته از من نبود. فقط خواستم که شما هم بخونیدش.

/ 2 نظر / 9 بازدید
زهرا

ممنونم که به اشتراک گذاشتیش سلام[گل]

علیرضا

سلام و درود مجدد بر استاد مسلم و کبیر اول: واقعا تونستید تا تهش رو ببینید.. من که نتونستم دوم: گاهی هم خود آدم مجبور میشه فندک بگیره برای آتش زدن همه بنزینی شده های زندگی...و شاید هیچ خبرنگار با دل و جراتی هم پیدا نشه که فندک رو از دست ادم بگیره.... و آدم تا ته ته ته ذراتش بسوزه تا همیشه