طلوع دوباره

من لحظه های خوش را از یاد نمیبرم. همان لحظه هایی که بی اختیار میشوم از تمام قاعده های دنیا. همان لحظه هایی که بی اختیار میگویم و اصلاً نمیدانم چه میگویم، اما هر چه هست، حرف وجود است و میخواهمش.

آن لحظه هایی را که میپیچم به پیکر تقدیری که از آنِ من نیست، اما آرزو میشود لحظه ای بر من. و اندیشه ی دوست داشتن روزهای خاص و لحظه های خاص و لمس آرامش خاصی که دوستش دارم.

من این ثانیه ها و ساعت ها را، کنار تمامی روزهای کدر از تلخیِ جاری به روزمرگی دوست دارم.

من خیلی چیزها را دوست دارم. به قدر داغیِ خورشید و سرخیِ غروب، که حالا، تنها لحظه های خوش را به یادِ ارغوانیَم می آورد

/ 9 نظر / 23 بازدید
محمد

سلام به ما هم سر بزن تا جام جهانی فقط 15 روز مونده به نظرت کدوم بازیکنا از تیم ملی خط بخورن بهتره 5 تا بازیکن نام ببر http://jbums.ir/2014/05/world-cup-4/ بقیه نوشته ها رو هم ببین و نظر بده محبوبترین ها رو هم میتونی توی سمت راست ببینی

m.rad

سلام یادآوری چیزهایی که دوستشون داریم یقینا لذت بخش هستن...اما آدمه و روح بزرگش .گاهی سراغ چیزهایی میریم که اصلا قرار نیست سراغمون بیان.این گاهی خوبه و گاهی بد نازنین ارغوانی از خوندن مطلبت لذت بردم...ساده و صمیمانه مثل همیشه[گل]

علیرض

سلام بر استاد آبی ارغوانی قرمز صورتی مشکی! استاد چه نوشته ی زیبایی بود و چقدر خوب گفتی که روزهای کدر از تلخی جاری به روزمرگی و البته بر حسب عادت قدیمی و کهنه ای که دارم باید بگم مخالفم. همینجوری الکی دورهمی مخالفم

نیم زن

سلام ارغوانی عزیزم.... نمیدونم چرا حس کردم میخواستی توی این پست حرفی بزنی ولی گم شد بین واژه ها....

مونا

سلام ارغوانی جانم . این که آدم با یه چیزهایی خوشحال شه خیلی خوبه ، بعضی ها هستن که دیگه هیچ چیز خوشحالشون نمی کنه حتی بهترین و گرون ترین چیزها و این خیلی بده ... ارغوانی جونم همیشه خوشحال باش [قلب]

بامدادخمار

اشتباهی در کار نیست ؛روز را خورشید و روزگارش را ما میسازیم.

khodai

خانه ی دوست کجاست؟ در فلق بود که پرسید سوار اسمان مکثی کرد رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید وبه انگشت نشان داد سپیداری و گفت نرسیده به درخت کوچه باغی است که از خواب خدا سبز از تر است ودر آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت ابی است می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ ،سربه در می ارد پس به سمت گل تنهایی می پیچی دو قدم مانده به گل پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی وترا ترسی شفاف فرا می گیرد در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی کودکی می بینی رفته از کاج بلندی بالا،جوجه بردارد از لانه ی نور واز او می پرسی خانه ی دوست کجاست؟ سهراب سپهری [گل]

رها

این تمام زندگی است که با تمام وسعت بودنش، خیلی ها با حسرت از پی اش میدوند!