مرا رازیست

مرا رازیست با این پنجره...

نه این پنجره ی تاریکِ رو به اتاق.. پنجره در پنجره نور...

مرا رازیست با این پنجره ها و کلیدی، که از آنِ من است و از آنِ من نیست و باز، دارمش و ندارمش..

مرا رازیست با خورشید..

و با ابر

و با ستاره ها

و رازی بین من و خورشید و ابر و ستاره و پنجره!

و من راضی به این رازم...

اگر چه خورشید هر روز صبح با طلوعش، فاش میکند، نوری را که به دل ریخته ام

/ 10 نظر / 18 بازدید
khodai

سلام... همچون باران باش ، رنج جدا شدن از آسمان را در سبز کردن زندگی جبران کن . . [گل][گل][قلب][گل][گل]

یک ذهن پریشان

ماه نیلوفر در دستش پاورچین- پاورچین، می آید بالا از پله و اتاقم را آبی می سازد عشق پیراهن خوابش بر تن پاورچین-پاورچین، می آید بالا از پله و مرا در بر می گیرد سروده ی زنده یاد عمران صلاحی

m.rad

سلام نوشتن متن ادبی هم حال و هوایی داره . قشنگ نوشتید . پر از احساس و لطیف . مقتضای روح هستن . ارغوانی باشید [لبخند]

علیرضا

چه حال عجیبی داشت استاد این نوشته چرا؟

پرهام

سلام : )

شکیبا

خوبه قلبتو تغذیه می کنی.فکر کنم قلب من سرطان پوست گرفت و کمبود کلسیم.

نقطه چین

تو را می خواست قایق ران که هر شب تور می انداخت ، وگرنه داشت دریا بی نهایت ماهی قرمز. زیبا بود .

مونا

سلام ارغوانی جانم. این راز از اون دسته رازهای دوست داشتنیه [قلب]

سامورایی

در پناه پنجره‌ام با آفتاب رابطه دارم...