هنوز ارغوانی ام

من یک دختر ارغوانی ام.. با همان شادی ها، همان غم ها، همان اعتماد ها، همان ترس ها، همان دوست داشتن ها، همان دغدغه ها و همان افکار.

هنوز دوست دارم به نامم شعری بسرایند و برای چشم هایم ترانه ای بخوانند.

هنوز دوست دارم دسته دسته گل های سرخ را که روح شیشه ایَم را تازه میکنند، هرس کنم و توی گلدان بگذارم و بدانم همه ی این طراوت، شادابی و عطر خوش مال من است و هیچ چیزی این را از من نمیگیرد.

هنوز دوست دارم دستی، دستانم را بگیرد و صادقانه بگوید دوستیم. از همان دوستی هایی که "تا" ندارد... هنوز دوست دارم گوشه ای از طبیعت بنشینم و عطر تابستان وجودم را تازه کند و قطره های آب پاشیدن یک دوست از رودی در گذر، صورت خندانم را خیس کند.

هنوز دوست دارم جیغ بکشم. گاهی فریاد بزنم و هر وقت دلم خواست گریه کنم...

من یک دختر ارغوانی ام؛ با هزار و یک آرزو.. هزار و یک حرف نگفته.. با هزار و یک اتفاق و تجربه ی خوب و بدِ از سر گذرانده. با یک دنیا راه نرفته و ثانیه های طی نشده که مبهم تر از آنند که اندیشه ی من از پس فکرشان بر بیاید.

هنوز دوست دارم بال داشته باشم! بالی که به پرهای سفید مزین است.. من هنوز تسبیح میخواهم و ستاره ها را. هنوز ماه را دوست دارم و غم باران را...

هنوز دوست دارم حافظه ام قوی تر باشد. دوست دارم خودم هم قوی تر باشم. هنوز دوست دارم درد و دل کنم... درد و دل را، اگر یادم بیاید دوست دارم.. دوست دارم بگویم هنوز. من هنوز، هر روز، منتظر اتفاقم.

هنوز دوست دارم خودم باشم. بلند سخن بگویم. هنوز هم راست بگویم، همه اش را بی کم و کاست...

هنوز دوست دارم گل فروشی داشته باشم و اسبی که پیشانی اش لکه ی سفید دارد.

من یک دختر ارغوانی ام با نگرانی آینده ی مادرش و خیلی وقت ها برادرش. یک دختر ارغوانی با نگرانیِ حرف های مردم دنیا که گوش کر میکند. یک دختر ارغوانی که گاهی خسته تر از آن است که حتی بنویسد.. و یک دختر ارغوانی که هنوز هم میرود دنبال علائقش...

من هنوز همانم. یعنی فعلاً که همان دختر ارغوانی ام. با همه ی آن سکوت ها و لبخند های پرسنلی.

همان دختر ارغوانی که اصلاً نیازی ندارد کسی حرف هایش را باور کند.

من هنوز هم همانم... اما... چرا کسی نمیپرسد "چرا" ؟

+ نمیدانم چرا آخر این پست دلم یکباره شکست...

/ 18 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مونا

سلام ارغوانی جانم . وقتی این جوری می نویسی یعنی اینکه بازم یه خبرایی شده تو دلت [نگران] . به نظره من دقیقا تو همین موقع ها که آدم احساس می کنه دستش به هیچ جا بند نیست ، از آینده نگرانه و.... توکل معنا پیدا می کنه . ارغوانی عزیزم [قلب]

ن . مقدم فر

ارغواني عزيز با چه احساس لطيف و قشنگي نوشتي موفق باشي از وبلاگ گردونه به اينجا رسيدم

الهه

به کدام باور وقتی میلرزد دلی به نگاهی به آب زلال هم اعتمادی نیست میش های درنده شب و روز را در محاصره دارند به کدام باور وقتی خورشید در پی تابش خود گم میشود و شب در درخشش عشق های رنگارنگ

مهدی عابدینی

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من آسمان تو چه رنگ است امروز؟ آفتابی ست هوا؟ یا گرفته است هنوز ؟ من در این گوشه که از دنیا بیرون است آفتابی به سرم نیست از بهاران خبرم نیست آنچه می بینم دیوار است آه این سخت سیاه آنچنان نزدیک است که چو بر می کشم از سینه نفس نفسم را بر می گرداند ره چنان بسته که پرواز نگه در همین یک قدمی می ماند کورسویی ز چراغی رنجور قصه پرداز شب ظلمانیست نفسم می گیرد که هوا هم اینجا زندانی ست هر چه با من اینجاست رنگ رخ باخته است آفتابی هرگز گوشه چشمی هم بر فراموشی این دخمه نینداخته است اندر این گوشه خاموش فراموش شده کز دم سردش هر شمعی خاموش شده یاد رنگینی در خاطرمن گریه می انگیزد ارغوانم آنجاست ارغوانم تنهاست ارغوانم دارد می گرید چون دل من که چنین خون ‌آلود هر دم از دیده فرو می ریزد

شکیبا

هنوز همون ارغوانی هستی چون همین درسته. دلم برات تنگ شده بود.خوبی؟

الهه

چه حس قشنگی داری ارغوان رنگ عرفان وعشقه حساتم زیبان خدا نکنه دلت بشکنه!!!!!!!!!

یک ذهن پریشان

iهمیشه ارغوانی باشی دوست من , این ارغوانی بودن روحت رو پر طراوت نگه میداره [گل]

نیم زن

و چقدر ارغوانی بودن خوبه و کاش منم ارغوانی بودم...یک ارغوانی تمام عیار.

رها

این "هنوز بودن ها".. برای من که نشانی از جاری بودن است.. و من میپرسم: چرا نه؟!..