سری از هم جدا داشتیم

یادم می آیدت... آنروزها... روزهایی که رفیق گرمابه و گلستان هم بودیم. آن روزها که سری از هم جدا داشتیم.

یادش بخیر... روزهای شیطنت های دوتاییِ مان. خنده های عمیق و از ته دلمان. کارهای سخت و مجبوریِ مان. گریه های یواشکی مان.

هنوز گاهی دلم لک میزند برای شنیدن تذکرهایت... اذیتت که میکردم و عاصی میشدی، یک دنیا کیف داشت! اذیت های من همه شیطنت بود و تو به قدری سرو خرامان بودی که میخواستی آرام بگیرم از این همه شلوغی و همهمه.

این روزها به تو نزدیک شده ام... خیلی آرامم... و بسیار در فکر تو. دل است دیگر! دست خودش که نیست، تنگ میشود.

این روزها دلم انگار مهار ندارد... رها شده. برای خودش سرک میکشد این طرف و آن طرف... میداند که دیگر نمیشود که نمیشود که نمیشود...

دلم تنگ شده... برای تواضع ات. نگاه آرامت. حرفهای سرشار از آرامشت. برای محبوبیتت. آخ یک کیفی دارد دوستی داشته باشی که همه قبولش دارند و من هنوز خوشحالم که این موهبت را دارم.

گفتم "دارم"، چون اعتقاد دارم هنوز هم دارمت. تکلیف دل و عقل باید یک جایی معلوم شود دیگر! وقتی میزند قَدش و میگوید یاعلی، دوستیم، پس همیشه دوستیم.

این "همیشه که میگویم، از آن "تا ابد" هایی است که مثل روحِ چسبیده به بدن، تا آخر عمر همراه من است و همیشه دوست منی، چون دوستت دارم.

الان اگر اینجا بود حتماََ میگفت: دوستی وظایفی دربر دارد و صحتِ دوستی مشروط بر رعایت این وظایف است. (و شک نکنید که این را میگفت)

و من، عاشق همین فلسفه های صحیح و به جایِ ذهن تواَم، که همیشه ی خدا هم درست بود.

این دوست من از آن آدمهایی است که همیشه حق با اوست _این را میگویم، چون هرکسی از اعمال و افکار خودش بهتر آگاه است!_ و اگر هم نباشد _که هست_ اصلاََ یک جورهایی دلت میخواهد حق با او باشد. انگار اینجوری بیشتر به دلت مینشیند این دوستی.

چقدر دلم برای خواهرانه هایمان تنگ شده.

اگر میدانستم همه چیز خراب میشود، هرگز معتکفِ دلم نمیشدم. میماندم و حرف میزدم و حرفهای حقّ تو را میشنیدم...

یادم می آید آن روزی را که آمدم و شاد شدی و چقدر خاطره دارم از روزهایی که آمدی و شادم کردی...

تو همان دوستی هستی که نگفته هایم را با نگاهی میخواندی و تعبیر میکردی... همان دوستی که وقتی نگاه مضطربم به نگاه گرم و پرآرامشت گره میخورد، ناخودآگاه جادوی آرامشت، نگرانی را از نگاهم میگرفت.

یادش بخیر میگفتی خوش به حالت، دستهای تو همیشه گرم است و چه مزه ای میداد وقتی دستهایم با سرمای دستان تو هم دما میشد. هنوز هم لواشک های ترش دستفروش نزدیک خانه تان را هوس میکنم. نه به خاطر ترش و خوشمزه بودنش، به خاطر "برای من بودنش"، "برای من خریدنش"...

من و تو زبانی اختراع کردیم که در دنیا لنگه اش به ذهن کسی نمیرسد و وای، چه لذتی میبرم از این همه ابداع هایمان. که حالا فقط کنج آرشیو ذهن ما دونفر خاک میخورند. راستی...

 شش ماه است حتی یک کلمه از دلم با کسی نگفته ام. چون دیگر کجا پیدا میشود کرد از آن دوستهایی که حرف دلت را با هزار و یک تمثیل و ایهام بگویی و تمام و کمال و واضح تر از زبان محاوره درکش کند؟ و حتی یک کسری ات را، اشتباهت را و سه نقطه های زندگی ات را به رخت نکشد؟ دومی ندارد این دوست من.

برایت یک دنیا دلتنگی آورده ام در این روزهای پایانی و سرد پاییزی، که دل آدم بیشتر از پیش میگیرد از زردی فضا و سردی روزها. باور کن نگفته میدانم که تو هم به یاد منی... چون میشناسمت به سراپا معرفت بودن.

دیشب، نشانه ای از تو دیدم... نشانه ای که به من گفت سری به من زده ای. دقیقاََ در روزی که پُرِ پُرِ پُرم از فکر تو. عاشق این بیتابی های صادقانه ام.

من معتقدم وقتی آبی ریخته شود، دیگر جمع کردنش محال است. وقتی دور شویم، دیگر نزدیک شدن به اندازه ی قبل امکان پذیر نیست. اما تو که میدانی... من، هم عجولم، هم خیلی از نظریه هایم اشتباه از آب در می آید! خدارا چه دیدی؟ شاید باز تو "آجویِ"* من شدی و من هم همان آجویِ مکه رفته ای که "حاجویِ" تو باشد.

تا خود امروز به کسی نگفته ام که چه بر سرمان آمد و چه ها شد و چه ها نشد که به اینجا رسیدیم. ماه هاست که سکوت کرده ام. اما حق بده... گاهی نگفته ها لبریز میشوند و دیگر دست و زبان قاصرند از پنهان کاری...

و امروز که از صبح تا دل شب، سخت به یادت بودم، اسمت را زیر آن صفحه ها دیدم. اشتباه نمیکنم. انگار این تویی که سری به من زده ای و این برایم یک نشانه است.

و من که روزهاست نوشته ام "بی خیالم"، از امروز خواهم نوشت "چشم انتظارم"...

*به من میگفت آجو. الهام گرفته از آبجی (آجی) و من بعدها به حاجو بدل شدم.

پ.ن: اگر دوست داشتید برای ما دعا کنید.

/ 11 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ttk

فوق العاده صمیمی بود [گل] *کاش چند خط میاه لنگوئجی مخصوص خودش مینوشتی

ttk

چه آشنایی! جوجه 72 روزه و ... [خنده]

شک نکن که خدا بر احوال و دل هر انسانی آگاهه... همیشه امید داشته باش خیلی قشنگ بود[گل]

کریم

سلام اگر از دست کسی دلخورید بهتره مستقیم با اون حرف بزنید اگر دوست صمیمی باشید یه هو ممکنه حتی خندتون هم بگیره از گذشته و موضوع خود به خود حل میشه

سلین

منم یه دوستی داشتم که نزدیکتر از خواهر بودیم با هم مث شماها برای همدیگه اسمای خاص انتخاب کرده بودیم...زبون مخصوصم داشتیم حتی! نشد که بمونه... حتی یه بارم پا پیش گذاشتم...9ماه دور بودیم و بعدش دوباره دوست شدیم ولی 9ماه بعد دوباره از هم پاشید! به نظرم تو این دنیا یه چیزایی باید از بین برن...اصلا هیچ چیز ابدی نیست...عمر دوستی ها هم یه روز سر میاد...بعضیا فقط ظاهرا دوست میمونن بعضیا مث ما حتی در ظاهر هم نمیشه که با هم بمونن... اگه به موندنشون اصرار کنیم از زیبایی شون کم میشه و چه بسا تلخ تلخ بشه...مث چیزی که به سر دوستی ما اومد... دوست داشتم تجربه مو بهت بگم...

فروغ

برات دعا میکنم همیشه سالم و خوشبخت باشین[گل]

چه سبز بود روح خیال دوستی, میان صفحه دلتنگی و چه پر طراوت بود, لبخند روی لبهایت, از خیال پیوندی دیرین و چه زلال, ریزش اشک های بی دریغ از ناگفته های دور و دراز گفتنی.. "آجو "

علیرضا

بره بابا کاش همه از این مدل دوستا داشتیم من نداشتم. و البته محض فضولی اومدم اینجاها!

رها

hasoood!!:))