حادثه در حادثه آب میشود

دیوارها دارند آب میشوند... بی شک، حادثه ای در راه است.

دیوار، پیش رویم، کنار تن غروبی ارغوانی آب میشود... ساعت آب میشود. همهمه ی جنگی در راه است در این وجود.

سال رو به پایان است و حجم حادثه ای سرد، در انفجاری، به دیوارِ شمع شده میپاشد.

هر وجه اتاق به قدری به این مغز کهنه نزدیک میشود، چون فشار شب اول قبری، گناهکاری را...

خسته است. تیره شده. تیره و تکیده.

اینجا جای تو نیست. جای تو روی تختی از بلور و الماس است... تاج بگذار بر سرت. تاجی از برگ های طلاییِ پاییز. و چه شکوهی... آن تاج طلایی و آن ردای ارغوانی که آب میشود... با چه شکوهی آب میشود...

از سقف، بارانی روان است. باران نیست، نه! اسیدی است از حادثه ای.

ساعت آب شد. بعد کلاغ و بعد زیر پایم، ذره ذره...

فریادی خفته به خاموشی میخواند صدای روز را. چه حبس ابدی نهفته در این ذوب شدن...

گوشه ها را چنگ میزنی با هراس. گوشه ها وهم اند، رها کن! دیگر نمیشود؛

"این اتاق درگیر حادثه ی ذوب شدن است"

دیوار آب میشود. ساعت آب میشود. کلاغ آب میشود. مترسک و پنجره هم...

این اتاق هر روز و هر شب، حادثه در حادثه آب میشود. و تو همچون اصحابِ پیامبری اولوالعظم، در انتظار معجزه ای.

پ.ن: میتوانید فکر کنید که این نوشته یک تصویرسازیِ سوررئالیستی است! (اما نیست!!!)

/ 18 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نیم زن

راستش من بیشتر از عنوان پستت لذت بردم و به نظرم جمله خوبی بود و البته شاید هم کلیت حس این نوشته ات رو در بر گرفته و حقا که همیشه "حادثه در حادثه آب می شود"

علی

ممنون که اومدی...همیشه بیا...

رها

چه معجزه ای بزرگتر از بودن و قدرت درک کردن..احساس کردن..خندیدن و حتی گریه کردن! چه معجزه ای بزرگتر از اینکه دوست بداری و دوستت بدارند... و چه معجزه ای بالاتر از اینکه هستیم و میتوانیم عاشق باشیم! زندگی یعنی تپیدن دلها برای هم.. و چه معجزه ی شیرینی است عاشق بودن!..

سامورايي

سلام بر دختر ارغواني هفته گذشته و در خلال اون همه حالگيري و بدبياري اومدم رو وبلاگت و واسه اين پستت يه نظر بلند بالا گذاشتم اما به علت سرعت پايين اينترنت پريد. دوباره به مغزم فشار آوردم و اون مطالبي رو كه نوشته بودم دوباره نوشتم اما باز هم ثبت نشد و من نيز بي خيال شدم و البته ديگه فرصت نشد بيام و نظر بدم! اين از اين[چشمک]

سامورايي

راستشو بخواي عصر معجزه‌ها به پايان رسيده و به قول شاعر: موسي! عصايت را به چارلي چاپلين بده تا كمي بخنديم! اما اون لحظه‌اي كه فكرشو نميكني يه اتفاق خوب ميفته كه همه‌ي زندگيتو از اين رو به اون رو ميكنه. اون لحظه رو برات آرزو ميكنم

سامورايي

دارم به مغزم فشار ميارم كه برات بنويسمش. خيلي زياد بود. فكر كنم از پست خودت طولاني تر بود.البته بيشتر شبيه تراوشات يك ذهن بيمار بود [نیشخند] ولي قول ميدم تا امشب برات بنويسمش.

پرهام

اون موقع که اینو نوشتی روزی یه بار میخوندمش هی : )

پرهام

همم .. تقریبا تا وقتی مطلب بعدیتو نوشتی .. جالبه اون موقع میخواستم بیام بگم که من هی دارم اینو میخونم ولی هر بار میگفتم فردا میگم [نیشخند]

پرهام

[نیشخند] باشه [نیشخند]