شخصی ترین نوشته ی قلبم...

چرا من، منم؟!... و دیگران، "من" نیستند؟

قصه ی منیّت من از کجا سرچشمه میگیرد؟ و براستی چرا من، "دیگران" نیستم؟...

شاید چون بعضی چیزها برای من نشانه اند... نشانه های زندگی چندین و چند ساله ام. خیلی چیزها، مثل بادمجان! که قسمت تلخ کودکی ام را به یاد می آورد و پوستش، که تیرگی آنرا... و آبنباتی که تمام شیرینی آن دورانم را گرفت...

به یاد می آورم، آنروز را که گم شدم. اما چه شد که برای همیشه گم ماندم؟ و چرا هرگز دمپایی های زرد آنروز را از خاطر نبردم، و پاهای برهنه ام را؟

آنروز تمام کودکی ام را در کوچه ی پهن و آفتاب خورده ی یک تابستان داغ گم کردم.

اما... چه خوب شد که چشمهایم جا نماند، که ببینم؛ عروسک های روی سیمهای برق را... لکه های صورت آن پیرمرد، دستهای پر از نقش آن کولی تیره رو و پسرهای کوچک او را... خاموشی شب را... و گاهی، روشنایی های فریبنده ی خانه های از نور پر شده را...

خوب شد که چشم هایم را آوردم، که اشک هایم را هم بیاورم. برای آن هنگام که نورهای فریبنده خاموش میشوند و چشمها میمانند و خاموشی شب ها...

تا کی باید بگردم تا برش پرتقال جدا شده ی آن روزها را پیدا کنم؟ و تا کی خاطرات، با ترانه ای خاموش از گذشته ها، گاهی به آشیانه ام سرک خواهند کشید؟ بی آنکه برای لحظه ای، حتی لحظه ای چند، بمانند؟

آیا کسی مثل من، از آن دست بادمجانهایی در زندگی اش داشته، که یادآور دوران گذشته اش باشد؟ و یا آبنباتی که با آن تلخ ترین طعم را مزمزه کرده باشد؟...

اینطور نیست! شاید کسی مثل من نباشد... فکر نمیکنم... و اینگونه میشود که من دیگران نیستم، و دیگران، من. چرا که هیچ انسانی جز من، بادمجانی در کودکی اش ندارد، که تمام خاطرات آن را، چه تلخ و چه شیرین، زیر پوسته ی تیره اش مخفی کند.

این "منم"

و من، امروزم را خواهم ساخت، زیرا که امروز هم، خاطره ای خواهد شد،

                                                                                         برای فردا...

 

/ 6 نظر / 3 بازدید
مه سیما

آدم دلش میگیره... اما یه رمز و رازی توی این نوشته هست که آدم مشتاق میشه بیشتر راجع بهت بدونه...

من

خب شيريني آبنباته بخاطر تلخي بادمجونها بوده عزيز اگه بخواهي بازم دچار اون شيريني بشي بايد اول بادمجون بخوري

پرهام

چرا من اینو نخونده بودم :/ دوست داشتنی ترین و دل چسب ترینِ دست نوشته هایت بود این واسم : ))) خیلی دوستش دارم... خیلی. [یه جسارت کوچولو اینکه ؛ به نظرم] هیچ کس هیچ کس دیگر نیست .. اما خیلی ها شبیه خیلی ها هستند .. [گل][گل][گل]

hatman hamintore

قاسم ملا

سلام خوب بود کاش ابتدا معنی واژه ی من را می نوشتید چون انسان وقتی می گوید من یعنی خودش را از دیگری و یا از جمع جدا کرده خب حالا که من شد او کیست؟آیا بعد از این وظیفه ی دیگری هم برعهده او هست ؟بطور حتم وظیفه ی سنگین تری پیدا می کنددر این باره می توان بحث کرد و. نتیجه ی خوبی گرفت ،من ،من شدن و من بودن و...

رها

امروز تقریبا تمام نوشته هات رو دوباره خوندم ![لبخند] قلمت خیلی قوی تر شده عزیزم. به نوشتن ادامه بده. همیشه موفق باشی..[گل][گل]