پیر تر که میشوم...

رهگذری بودم، که تنها از کنارشان رد میشدم...

قرار بود رد شوم، اما... به خودم که آمدم همراهی شان میکردم!

آخر جادویی داشت پیر مرد در کلامش، که هر عابر شنوایی را اسیر لحن صدایش میکرد...

نمیدانید چه حس خوبیست، پشت سرِ مرد و زن کهنسالِ عاشقی، کنار کاج های بلند قدم بزنی و عاشقانه های سال های اشتراک عشق و احساس و دلدادگی شان را مشتاقانه استراق سمع کنی و محظوظ اشتیاقی شوی که گذر عمر و ورق زدن تقویم زندگی، ذره ای از آن کم نکرده.

نمیتوانم شرح مکالمه ی دو پیرِ عاشق را برایتان کامل بازگو کنم. راستش را بخواهید میتوانم، اما نمیخواهم! بگذارید گناه فال گوش ایستادنم پشت سر آنها، به گردن خودم تنها بماند! که چه شیرین گناهی بود این تعقیب...

- کاش هیچوقت نبینم اونروز رو که تو نباشی. کاش من زودتر برم مریم خانوم!

+ شما همه کسمی آقا. نباشم که نباشی. خدا منو زودتر میبره آقا. من خوابشو پارسالی که رفتیم زیارت خانوم معصومه (س) دیدم...

پیرمرد اجازه نداد حرف زن تمام شود و پرید میان کلام غم بارش...

- مریم خانوم چرا از این چیزا تعریف میکنی؟ اول که داشتی از تولد سعید میگفتی. وای انقدر ریز بود که از بغل کردنش میترسیدم (و من پنداشتم سعید پسرشان باشد) مریم خانوم داشتی از دستم میرفتی ها! آقا عبدالعظیم به دادم رسید...

بعد، از خانه ی کوچک و بدی روزگار و جفای آشنایان گفتند. اما پیرمرد از خوش اقبالی اش در روزهای سختی گفت و شکر کرد خدا را بابت داشتن زنی مهربان و سازگار.

روی نیمکت سبزِ متحرک که نشستند، خودم را به چمنِ کناری رساندم و ساعتی روی چمن های خیس به انتظار لمس احساس های نابشان جا خوش کردم! آنقدر غرق در صحبت از روزگار رفته بودند، که احتمالاً حتی حسّم هم نکردند!

شیرین تر شد وقتی فهمیدم آن روز، سالگرد ازدواجشان است. و من هی حالم دگرگونِ مهرشان میشد و میبالیدم بهشان...

برف باریدن گرفت... و رفتند.

وقتی رفتند، انگار تکه ای از آینده ای را کندند و با خود بردند، که لحظه لحظه آرزویش را دارم. و حال، در این اندیشه ام؛ آینده چه میشود؟ آرزوهای آبی ام بال میگیرند؟... نکند غرق شوم... گم شوم...

نکند روزی مثلاً در 60 سالگی (اگر عمری باقی باشد) یادم برود سالگرد ازدواجی را که هنوز شکل نگرفته! نکند در روزگار کهنسالی و عمق نیاز روحی آن دوران، کسی نباشد که در گوش کم شنوای پیرم، از عاشقانه هایش برایم نجوا کند... نکند این احساس و شکوفایی بالِ عاطفه ها، تنها مال این روزگار جوانی ام باشد و آن روزها، که سپید میشوند کمند موهایم از تیرگیِ روزگار، حتی برایم مهم نباشد که دستی، دستان چروک خورده ام را بفشارد و بگوید که هست، هنوز هم عاشقانه هست، برای تویی که پیری اما در چشم من زیبا و دلنشین و خوش نگاهی. نکند...

 

و تمام راه را تا خانه، در اندیشه ی آن مرد بغض کردم، که هنگام تعبیر خواب مریمش، چه تنهایی غریبی فرا میگیرد آن روح لطیف را...

و کاش هرگز، هیچ خوابی تعبیر نشود.

/ 20 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سامورايي

كاش مي شد با گوشي موبايل كامنت گذاشت!

محمدرضا

سلام مطالب جالبی بود موفق وپیروزباشی-

محمد علی صادقی

واقعا عالی بود///[گل]

علی روغنی

سلام ارغوانی ؛ هر روز بهتر از دیروز مطالبت روز به روز جذابتر و کاملتر و دلنشین تر می شوند صمیمی و باصفا می تویسی کاش دخترکان و پسرکان و خانواده ها هم بخوانند و بدانند و بفهمند که عشق خیابانی فنا شدنی ست و سرانجام ندارد و زمانی بچه ها عشق را در خیابان جستجو میکنند که در خانه به آن نمی رسند. اگر خانواده ها بچه ها را از عشق سیراب کنند و بچه ها دوستی و محبت را در خانه قابل دست یابی ببینند دنبال عشق ها و دوستی های کاذب نمی گردند. نمونه عشق و دوستی پاک همین پیرمرد و پیرزنی بودند که شما به آن پرداختی! و نمونه عشق های خیابانی و ناصحیح در دادگاه های خانواده فراوانند که برای طلاق و اجرا گذاشتن مهریه ها از سر و کول هم بالا می رند. ممنون از اینکه به این زیبایی چارچوب های شکسته را وصله پینه می کنی و با زبانی مهربان و ساده به بیان زیبایی ها و شاه راه های اصلی که به سر منزل مقصود می رسند هدایت و رهنمون می سازی. موفق و کامروا باشی[گل][تایید][گل]

ارغوان

چرا هیچ خوابی؟؟! +سر اذان از معلممون اجازه میگیرم و میام بیرون آقا پیمان مستخدم پیر مدرسه همیشه اول وقت نماز میخونه میرم پشت در نملزخونه و دعاهاش رو گوش میدم کاش مردم الانم مثل آقا پیمان و همه قدیمیا اینقدر ساده دل بودن:)

آبینه

من برای پست قبلی کامنت گذاشته بودم!شاید ثبت نشده:(! برات عشقی آرزو می کنم که تا آخر عمرت از قشنگی و گرماش لذت ببری.