سهم زن از زندگی تن لرزه نیست...

از نامرادی های دنیاست که گاهی، احساسات منفی قابل تغییر نیستن، اما عواطف خوب، نازک و شکننده اند به قدر گل و شیشه...

نفرت کمرنگ نمیشه.. دست کم در من. هنوز نفرت، هر روز توی گوشم زمزمه میکنه: فراموش نکن چقدر منزجری.. امروز هم گذشت.. اما باز هم تکرار میشه. و من میدونم حتی اگر بخوام، فراموش نمیکنم.

و عشق... که اگر مثل گلی حساس، بهش نرسی و براش شعر نخونی و بهش بال و پر ندی، پژمرده میشه و میره...

کاش نفرت و عشق، هرکدوم به اندازه ی ارزششون ثبات داشتن. اینطوری من پر نبودم از یک حس ابدی که روزها و شب ها و ساعت ها و ثانیه ها رو در خودش بشکنه

/ 21 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عاشق کوهستان

ای وای ... مگه چی شده دوست عزیز ؟[نگران] نفرت و عشق هر کدوم 2 مقوله ی مهم و جدا هستند که باید مسیر عشق و معرفت رو آموخت و قلباً و روحاً و جسم و جان باهاش همراهی کنه تا لذت بخش و مثمرثمر جلوه نمایی کنه و نفرت ، واژه ی نامطلوبیست که نباید بدان حتی فکر کرد و خود را آزار داد ... به هر حال اگر هر انسانی قبل از هر اقدامی با فکر و مشورت و عقل و منطق کاری رو انتخاب و شروع کنه و عشق بورزه ، پایدار و لذیذ است وگرنه همیشه باید خودآزاری کنه و غصه بخوره و نفرت رو انتخاب کنه که مطلوب و شایسته ی انسانها نباید فرار بگیره ، و این 2 موضوع برای خانمهای محترمه از حساسیت ظریفی برخوردار است که بایستی بیشتر توجه کنند و بفکر آرامش روح و جسم خود باشند ببخشید زیاده جسارت شد [خجالت][شرمنده]

رها

ورق ورق کن … “خـاطـــرات” خاک گـرفتـه را … شـاید غبـارش … “احسـاسـت” را به سـرفه بیـندازد …

محمدرضا

آن ماه که مهر عالم رهبری است بر طلعت اوشمس وقمر مشتری است تبریک بگوئید به مهدی که امشب میلاد ابا محمد عسگری است میلاد بر شما مبارک

اعظم

عشق به زندگی و نفرت از دنیا.. چه توصیف تامل برانگیزی..

مهدی

[گل]

تمام دلم ... با خیال تو در گیرست آن سان که گل ها به بوئیدن دچارند هر شب تو را از زرد بیداری به سبز رؤیا می برم می دود دلم تا ته پرچین تنت و از کشتزار عطر تو گل های آرزو می چیند و در آبشار چشمانت با یک بغل هوای شرجی تو به بیداری می گریزد ! و من ... سخت در آغوش می فشارمت و می اندیشم تا آمدنت ... چند خواب دیگر فاصله است ؟! پرویز صادقی

..

از شیخ بهایی پرسیدند: سخت میگذرد،چه باید کرد گفت: خودت که میگویی سخت میگذرد، سخت که نمی ماند! پس خدارو شکر که می گذرد و نمی ماند دیروزت خوب یا بد گذشت و امروز روز دیگری است... قدری شادی با خود به خانه ببر... راه خانه ات را که یاد گرفت فردا با پای خودش می آید.

behdone

پست تازه ای نداشتید.

ایلیا

هزار و یک شبِ قصه تمام شد دیگر پدر به خواب خوشی رفت و قد کشید پسر چنان رشید ، که دانای کلّ قصه شده ست برای هر پسرش نیز گفته از مادر [گل]

محمدرضا

خدایم را دوست دارم چون وفادارترین است و شاید به رسم همین وفاداریست که دوستانم را به او می سپارم