دلتنگی همیشه تلخ نیست.. فاصله هم همیشه سرد نیست

آسمان دل که بیتاب شود، قطره های دلتنگی بلور میشوند و به بستر روح میبارند.. دلتنگی که تب میکند، دست خنک امید روی پیشانی شب مینشیند و دل روشن میشود از ماهِ فکر..

گاهی دوری، در عین بیتابی، شیرین میشود. شهد شیرین روزها و شب هایی که به امید میگذرند.

این حس را، یکی هست که میداند.. کسی از من. خود خود خود من.

 

 

گفته بودم زیباتر از تمام ستارگانی هستی

که سینمای جهان کشف کرده است

حالا هزار سال نوری

دور شده ای از من

و هزار بار زیباتر...

                         عباس صفاری

/ 20 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
behdone

بسیار زیبا نوشتید.

علیرضا

سلام بر استاد تمام مثل همیشه متنتون زیبا بود و مثل همیشه تحسین برانگیز

ایلیا

روشنایی اندیشه را با نهایت زیبایی و لطافت شرح دادید که چگونه مثل باران نور ، باریدن میگیرد اگر بارقه ی امید بر پیشانی شب بدرخشد. شعر انتخابیتون هم همان قصه ی ماه و دور از دسترس آلایندگان فکر بودن است. ممنونم از این همه تلطیفِ روح. [فرشته]

شکیبا

شاید بیاید و غافلگیرم کند :)

پرچین خاطره

مادربزرگ تعریف میكرد: نمك، سنگ بود. برنجِ چلو را ساعتى با نمك‌سنگ مى‌خواباندیم تا كم‌كم شورى بگیرد. غذا را چند ساعتى روى شعله‌ى ملایم چراغ خوراك‌پزى مى‌نشاندیم تا جا بیفتد. یخ‌كرده و تكیده كنار علاءالدین و والور مى‌نشستیم تا جان‌مان ...آرام گرم شود. عكسِ یادگارىِ توى دوربین را هفته‌اى، ماهى به انتظار مى‌نشستیم تا فیلم به آخر برسد و ظاهر شود. آهنگِ تازه‌ى آوازه‌خوان را صبر مى‌كردیم تا از آب بگذرد و كاست شود و در پخشِ صوت بخواند قلك داشتیم؛ با سكه‌ها حرف مى‌زدیم تا حسابِ اندوخته دست‌مان بیاید. حلیم را باید «حلیم» مى‌بودیم تا جمعه‌ى زمستانى فرا رسد و در كام نشیند. هر روز سر مى‌زدیم به پست‌خانه، به جست و جوىِ خط و خبرى عاشقانه، مگر كه برسد. گوش مى‌خواباندیم به انتظارِ زنگِ تلفنِ محبوب: شبى، نیمه‌شبى، بامدادى، گاهى، بى‌گاهى؛ گاهى به انتظار، هفته‌اى، ماهى. «انتظار» معنا داشت. دقایق «سرشار» بود. هر چیز یك صبورى مى‌خواست تا پیش بیاید. زمانش برسد. جا بیفتد. قوام بیاید: غذا، خرید، تفریح، سفر، خاطره، دوستى، رابطه، عشق... "انتظار" قدردانمان ساخته بود .

behdone

[گل][گل][گل][گل][گل][گل]