شما صاحبِ معجزه ی دمپایی های سفیدی

درست در این روزها که نیازم بودی و نشد که بیایم.. درست در همین روزها که دلم پر کشیده بود به هوایت و عطر همیشگی ات و آرامشت... درست در همین روزها که خواستم، از ته دل، اما نشد.. باز، به کرامتت، به بزرگی ات و به مهربانی ات، به یادم بودی.. به یادم بودی و خودت سوغاتی از مهربانی های بی کرانه ات را برایم فرستادی.

این دانه ی برنجی که تو داده ای، برای من دنیایی از نیاز بود که برآورده کردی و خوب میدانم دانه ی برنج، بهانه ای است از جانب تو.. و مهم "یاد" است. مهم این توجه است. مهم "دیدن" است و شما مرا دیده ای.. بغضم را دیده ای. نیازم را، دلِ گرفته ام را، حسرتم برای آمدن و دلتنگی ام را.

بعد، دانه ی برنجی را دست به دست میگردانی و میرسانی به دستم، که بخور به نیّت شفا.. اصلاً دانه ی برنج را که بگذاریم کنار، این توجه شما به منی که کوچکم و پر از لغزش، مرا به شوق میکشاند و شور. مرا آرامش میدهد این همراهی. مرا تسکین میدهد این مهر و بزرگواری.

آن هم در این روزها که پُرم از بیتابیِ آمدن. این "پُر" بودن حسابی پر است. از آن لبریزهای خیلی لبریز، که وصف ناشدنی است. و شما به من گفتی، باز هم حواسم به تو هست، حتی اگر نیایی.. و این از بزرگواری توست. مهربانی ات بی قدر و اندازه است و فاصله ندارد.. مرزها بهانه است. این راه ها، کیلومتر ها، جاده ها، دیوارها، قدم ها... همه و همه بهانه است.

دلم که با شما باشد، من اینجا کنجِ اتاق مینشینم و در یکی از صحن های بارگاه مقدّست، روضه ی جوادالائمه میخوانند به نامِ من. و من اکنون می اندیشم به آن لحظه ها، که من کجا بودم؟ چه کار میکردم؟ در چه حالی و با چه اندیشه ای این لحظه ها را گذرانده ام؟ لحظه هایی را که من دلم با شما اما جسمم اینجا بود و شما به کرامت و بزرگی تان، به من مهربانی کرده اید.

دور میریزم این فاصله ها را و دل میدهم به خاطرتان، به خاطراتتان و آن دانه ی برنجی که با اعتقاد و اطمینان بر دهان میگذارم و به یاد می آورم که شما، صاحب معجزه ی دمپایی های سفیدی. در آن سرمای سنگینِ حیاط حرم و سنگ های سرد. و دختری که تبی داشت و بیمار بود و تشنه، و کفش نداشت.. هنوز یادم است آن دمپایی های سفید را، که هدیه ای بود برای آن لحظه های سخت. و هرچقدر به ظاهر کوچک بیاید، معجزه ی بزرگی است بر من. و من، عاشقانه به خاطر می آورمش و مهربانی ات باز، قراری میشود بر قلب خیلی بی قرارم.

گاهی خجالت میکشم از شما. بسیار.

 به یاد آوردم آن سفر را که تنها آمدیم و تنها معرفت خواستم. میدانم مهربانید و یک روزی حتماً میدهیدش.. مهربانید. مهربان.

آقا، شما اصلاً چرا انقدر مهربانید؟! و برای خودم هم پر واضح است که شما مهربانید، بدونی هیچ چرایی و دلیلی.

شما مهربانید بر من، به بزرگواری و کرم خویش، و این خجل ترم میکند...

این روزها نیاز داشتمتان آقا. دست دراز کردم و دستم را فشردی. نگاه کردم و نگاهم را دیدی. و سوغاتِ مهربانی ات را گرداندی و گرداندی، تا به دستم رسید. گفتی دیدمت و همین نگاه، بس است که من بایستم و باز شروعی تازه داشته باشد دلم. روحم، فکرم و راه زندگی ام.

از شما ممنونم. به وسعتِ دنیایی از بزرگواری های خودتان.

السلام علیک یا امام الرئوف، علی بن موسی الرضا (ع)

پ.ن: دلم هوای زیارت دارد. بی اندازه.

/ 17 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمدرضا

سلام ممنون میشم سری به وبلاگم بزنی ودر مورد 2مطلب اعلامی نظر بدید ممنون میشم قبول زحمت بفرمایید 1-لباسهای محلی وسنتی زنان منطقه کتول-گلستان 2-معرفی زیورآلات زنان و دختران ترکمن ایران- کتول ----------------------

الهه

نصیبتون بشیه ودلتون سرشار از عشق امامان

khodai

سلااااام[گل] ان شا....هرچه زودتر خدا زیارت ان امام بزرگوار را نصیب همه مون کنه[گل]

khodai

صبر کن ای دل که صبر سیرت اهل صفاست چاره عشق احتمال شرط محبت وفاست مالک رد و قبول هر چه کند پادشاست گر بزند حاکمست ور بنوازد رواست گر چه بخواند هنوز دست جزع بر دعاست ور چه براند هنوز روی امید از قفاست برق یمانی بجست باد بهاری بخاست طاقت مجنون برفت خیمه لیلی کجاست غفلت از ایام عشق پیش محقق خطاست اول صبحست خیز کآخر دنیا فناست صحبت یار عزیز حاصل دور بقاست یک دمه دیدار دوست هر دو جهانش بهاست درد دل دوستان گر تو پسندی رواست هر چه مراد شماست غایت مقصود ماست بنده چه دعوی کند حکم خداوند راست گر تو قدم می​نهی تا بنهم چشم راست از در خویشم مران کاین نه طریق وفاست در همه شهری غریب در همه ملکی گداست با همه جرمم امید با همه خوفم رجاست گر درم ما مسست لطف شما کیمیاست سعدی اگر عاشقی میل وصالت چراست هر که دل دوست جست مصلحت خود نخواست. سعدی[گل]

ميري! شك نكن

مونا

سلام ارغواني جانم . تمام وب هايي رو که مي خونمشون رو باز مي کنم و بعد که مي بينم پست جديد گذاشتي ،ميرم همه رو مي خونم و بعد همه رو مي بندم و بعد با حوصله و خیال راحت ميام نوشته هاي خاص خودت رو مي خونم [قلب] چقدر خوب نوشته بودي ، هربار که از اين موارد پيش مي آيد باز با خودم مي گم اين دنيا واقعا عجيبه واقعا اين چيزي نيست که به ظاهر مي بينيم . چقدر آدم دلش قرص مي شه که وقتي مي فهمه يکي هواش رو داره ، يکي از خوب هاي عالم وقتي غصه داري ، وقتي بغض داري و صداش مي کني مي شنوه و با نشونه هاش جوابتو مي ده . اونوقته که بايد ببيني لطفشو ،مثه تو که دونه هاي برنج رو ديدي ، کسي که به يادت بوده اونجا و به جات دعا خونده و زيارت کرده و.... [قلب] ارغواني عزيزم زيارتت قبول اگه خواستي خوشحال مي شم معجزه دمپايي سفيد رو بدونم [قلب]

m.rad

یه سلام به رنگ ارغوانی ...رنگ خودتون آقای ما خیلی مهربونه ... همین روزا دعوت دارین ان شالا...[لبخند][گل]

نیم زن

بغض کردم ارغوانی عزیز.... میدونی من کجای سرای اقا رو دوس دارم؟؟ رواق دارالحجه... از دور می ایستم و نگاهشون می کنم.... اصلا عجیب اونجا حال من تغییر پیدا می کنه.... میدونی هربار که میری پابوس امام، آقا یه تیکه از دلت رو گرو نگه میداره تا دفعه بعدی...

محمدرضا شوفر

السَّلَامُ عَلَى غَوْثِ اللَّهْفَانِ وَ مَنْ صَارَتْ بِهِ أَرْضُ خُرَاسَانَ خُرَاسَانَ