اسکوترِ امروز، بابالنگ درازِ دیروز

وارد مغازه شدم. مغازه ای بود که همه چیز داشت. فروشگاهی کوچک با قسمتهای فروش ظروف، لوازم تزئینی، لوازم آرایشی و اسباب بازی. دنبال یک وسیله ی سفارشی برای مادر میگشتم...

صدای جیغ و گریه ی کودک میان آنهمه شلوغیِ اجناس تمرکزم را به هم میریخت. کم کم داشتم از خرید منصرف میشدم و خواستم که بیرون بیایم.

کودک هنوز گریه میکرد و میان گریه هایش ناواضح شنیده میشد: اسکوتر... اسکوتر... (به گمانم اسکوتر همان وسیله ی چرخ داریست که یک دسته ی تقریباََ بلند دارد)

پدر کودک به آرامی به فروشنده گفت: تو خونه دو تا داره، اما الان میگه این رنگشو میخوام.

به کودک نگاه کردم که اسکوترِ سبز رنگِ مُنقّش به تصویر بن تن را همراه خود از مغازه بیرون میبَرد...

و یاد آن روزی افتادم که مادر پرسید: اون کتاب قصه رو میخوای؟ برات بخرم؟ و گفتم: نــــــــــــه! نمیخوامش.

و من، همان کودکی هستم که هر روز پشت شیشه ی مغازه ی لوازم التحریری، به کتاب قصه ی 350 تومانیِ بابالنگ دراز، خیره میماند...

/ 12 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ttk

[وحشتناک] ایشالا از اون شایداس که هیچ وقت باید نمیشه! [چشمک]

علی روغنی

سلام خیلی دوست داشتم یه مداد اتود بخرم ولی هفته ای بیست تومن بیشتر تو جیبی نداشتم ؛ اتود هم بیست تومن بود! اگر اتود میخریدم بقیه هفته جیبم خالی بود..... دقیقا یادم نمی آید کی موفق به خرید اتود شدم!؟! امروز دخترم دنبال رنگها و برندهای جدید اتود هست ؛ هر رنگ و مدلش رو می بینه میخره.....!

علی

سلام شاید باورش سخت باشه یا برای خیلی ها خنده دار ولی من حتی فکر میکنم مزه پفک ها و نوشابه و شکلاتهای اون موقع با الان فرق می کنه.... یه چیزی که خیلی زیبا بود اینکه هیچ کس نداشت! یعنی همه با هم هیچی نداشتیم ! واسه همین شاید کمترین چیزها خوشحالمون میکرد و برامون جذابیت داشت .... شلوارهامون غالبا وصله داشت و از همه جالب تر اینکه کارتونهایی هم که تلویزیون نشان میداد با اینکه خارجی بودن همه شلوار وصله دار داشتن همه در فقر نسبی بودند ؛ فقط عید به عید لباس میخریدیم(بجز مواقع اضطراری!) اما الان بچه ها فصل به فصل کل لباسهاشون عوض میشه و .... هنوز بوی کیف و کتاب مدرسه تو مشامم هست ؛ نمی دونم چرا هرچی کتابها و کیف بچه هامو بو میکنم اون بو رو نمیدن( اینو جدی میگم!) حالا تو توقع داری کتابی که ده ه ه ه ه ه ه سال بعد خریدی همونی باشه که بچه گیات پشت ویترین دیدی؟ حتی بوی اون رو هم نداره! مطمئن باش حس و حال اون کتاب اولی رو هم نداره!؟![گل] دم بچه های قدیم گرم که همشون مشتی و بامعرفت و قانع بودن و حواسشون بود باباشون شرمنده نشه........[گل]

shadows

سلام خوبی دختر ارغوانی[گل] اینا خاطرات مشترک هم نسلهای ماست هر کسی گوشه ذهنش یه همچین خاطره ای رو داره .با همه سختیهاش دوران شیرینی بود الان که بهش نگاه میکنم ....ممنون از خاطره ای که به اشتراک گذاشتی [لبخند]

کریم

سلام ارغوانی ^_* بابا من همیشه دلم میخواست این هباب شیشه ای ها هستا عروسک کوچولو توشه آب هم داخلشه وقتی تکونش میدی برفی میشه اینا مداد تراش هم بود کلی دلم میخواست همیشه نیگاشون میکردم یه بار مامانم برام خرید گفتم از کجا فهمیدی من اینو میخوام گفت منم میفهمیدم چی دوست داشتی گفتم گرون بود گفت عیبی نداره برام خریده بودش دیگه خیلی دوستش داشتم یه بار دخی خالم اینا اومدن خونمون گفت چه قشنگه چشش رو گرفت کلی ذوق کرد گفت اینو بده به من منم دادم بهش گفتم این تا صد سال دیگه هم باباش برارش از اینا نمیخره خیلی خوشحال شدم خلاصه

ماه دخت

ما نسل عجیبی هستیم! نسلی که نه قبلی ها مثل ما هستند نه بعدی ها! تفاوت نسل ها یه حقیقت اجتناب ناپذیره! اما نسل ما خیلی زیادی متفاوت است! با قبلی ها و بعدی هایش...

فهیم

سلام ودرود و سپاس احسنت زیبا بود قلم توانایتان ستودنی است

مادام سلین

آخی...آره ما خیلی نسل مظلوم و معصومی بودیم...منم تو مدرسه بهم میگفتن فلان وسیله برای مثلا نقاشی بخرین روم نمیشد به مامانم بگم بعد دست خالی میرفتم مدرسه معلممون دعوام میکرد![نگران] چندبار این اتفاق افتاد تا یاد گرفتم باید خجالتو بزارم کنار و به خانواده بگم چی میخام... چرا واقعا اینجوری بودیم ما؟؟؟

من ایرانیم

بساط کرده ام و تمام نداشته هایم را ﺑﻪ ﺣﺮﺍﺝ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﻡ… بی انصاف چانه نزن ﺣﺴﺮﺕ ﻫﺎﯾﻢ … به قیمت عمرم تمام شده!!