گاهی از خودت بدت می آید

من آدم پولداری نیستم!

امید هم نمیرود که به این زودی ها به جمع از ما بهتران بپیوندم! پس انداز زیادی هم ندارم!

اما گرسنه که نمانده ام! خدارا شکر هزارو یک چیز ضروری و غیر ضروری هم برایم مهیّا شده، از لوازم شخصی تا سرگرمی و امکانات معمول زندگی و تحصیل...

سر تا سر اتاق من پر است از عروسک هایی که هدیه گرفته ام یا به خاطر شخصیتشان(!) و ملوسی و جذابیت و دلایل مزخرف دیگری خریدمشان! انقدری هستند که حتی لابه لای قفسه ی کتابها هم پیدایشان میکنی...

راستش اینها را نگفتم که پُزِ داشتن عروسک هایم را بدهم! بلکه این تازه آغاز تعریف کردن جریان خاک بر سریِ تازه ام است!

حتماََ دلتان میخواهد بدانید چه دسته گلی به آب داده ام؟

راستش را بخواهید، گاهی یک کارهایی میکنم که از خودم بدم می آید و گاهی از خودم بدم می آید بخاطر انجام ندادن بعضی کارها!

16 آذر بود که رفته بودم دنبال یک کتاب _ که تا آنروز به وفور در دسترس بود و آنروز تخمش را ملخ از بیخ خورده بود و در ردیف کتبِ کمیاب قرار گرفته بود_ و بعد از کلی گشت و گذار و رسیدن به مطلوب، برمیگشتم... دقیقاََ ابتدای ورودی مترو، دختری تقریباََ 8،9 ساله نشسته بود که دستمال میفروخت. (خیلی وقتها میبینمش) اینبار تصمیم گرفتم از او خرید کنم و وقتی دستمال ها را داخل کیفم گذاشتم، اصل ماجرا آغاز شد...

گفت: خاله، برام عروسک میخری؟

گفتم: خاله جون من الآن پول زیادی ندارم، آخه خرید کردم. بذار دفعه ی دیگه برات یه عروسک خوشگل و خوب میارم.

نگاه سرد و ناراحتی به من کرد _که نشان از باور نکردنش داشت_ و گفت: دروغ نمیگی؟ حرفتو باور کنم؟

و لبخند جان داری زدم و جوابی دادم که نهایت صداقتِ آن لحظه ام بود و گفتم: نه عزیزم. دختر ارغوانی (اسم خارج از دنیای مجازی ام را گفتم) قول میده، و هیچوقت به قول من شک نکن. قول من قوله!

و با تکان دادن سرش مردد گفت: باشه...

اما یک دنیا نا امیدی را ساده و بی پیرایه درنگاهش میشد دید...

.

.

.

دور تا دور اتاق را نگاه کردم که پر از عروسک هاییست که حتی مارکشان هنوز بهشان وصل است! با خودم گفتم یکی از آن خوب هایش را گلچین میکنم و برایش میبرم. اما...

با نهایت تاسف باید بگویم که دلم نیامد! این را فلانی آورده... این یکی را مادر... خب این مرا یاد فلانی می اندازد... وای روزگاری داشتم با این یکی... این بنفش است، به اتاقم می آید... این را... و آن را... و همه و همه را!

بعد روزها گذشت و من به قدری مشغول کارها و دغدغه های خودم شدم که فراموش کردم آن سوی شهر، دختری روی زمین سرد نشسته و یک سرِ قولی است که اصلاََ فراموش شده که داده شده و خوب میدانم که بچه ها چقدر مصّرانه منتظر برآورده شدن آرزوهایی هستند که قولش را گرفته اند...

حالا از  تو میپرسم دختر ارغوانی: از این پس، خودت چقدر به قول هایی که داده ای اعتماد داری؟... پس کِی می خواهی به خودت بیایی؟

اصلاََ از بیخ و بن گور بابای همه ی آن عروسک ها! برود بمیرد آن خاطره ای که میخواهد با کشتن ذوق یک کودک زنده شود...

امروز میروی و یک عروسک چاق و چله و جان دار از نوع سنگ صبورش که هم گوش شنوا داشته باشد و هم پایه ی خاله بازی باشد، میخری و برایش میبری و میگویی چلاق شده بودم در این ده دوازده روز! عاطفه ام چلاق شده بود! نتوانستم بیایم فرشته ی معصوم...

بله! امروز میروم و حسابی میگردم پِی اش و میخرمش. باید دنبال یک عروسک خاص باشم. عروسک های من به دردش نمیخورند. اصلاََ عروسک معمولی به کارش نمی آید...

باید عروسکی باشد که کلاه و لباس بافتنی تنش باشد. عروسکی که در سرمای ورودی مترو و موزاییک های سرد زمین، کم نیاورد...

/ 22 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کریم

خدا به همه این بچه ها کمک کنه از این وضعیت دربیان

کریم

درسته تازه بیچاره ها چیزی همازدرامدشون بهشون نمیدن

محمدرضا

ممنون از لطفتون وبازدیدتان -موفق باشید

سایناز

ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﻢ ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﻫﺮﮔﺰ ﮐﺴﯽ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪ! ﻓﻘﻂ ﺭﻭﺯﯼ ﻣﻮﺭﭼﻪ ﻫﺎ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﻓﻬﻤﯿﺪ .… ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺯﯾﺮ ﺧﺎﮎ ﮔﻠﻮﯾﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﺎﺭﺍﺝ ﻣﯽ ﺑﺮﻧﺪ ممنون میشم بمنم سر بزنید

خوشحال

بالاخره چی شد؟ عروسک خریدی براش؟

shadows

خوشحالم حال عاطفه ـت خوب شد [لبخند] همیشه خوب باشه [گل]

reza

lمرسی از حضورت،قلم شیوا و ذهنی روشن داری.موفق باشی

reza

[لبخند] زیبا و لطیف ، به لطافت دختر کوچکی در مترو!

دختر باران

باید عروسکی باشد که کلاه و لباس بافتنی تنش باشد. عروسکی که در سرمای ورودی مترو و موزاییک های سرد زمین، کم نیاورد... من ایجای نوشته ات که رسیدم بغض گلوم رو گرفت.. نوشته هات گرم و شیواست. ممنون که هستی!گل

صهبای عشق

امیدارم عروسکِ کذایی به دست، دخترک رسیده است واقعا زیبا بود.