سلام زندگی

خیلی وقت است دست به کیبورد نشده ام. روز و شب ها به هم ریخته بود. کنکور با همه ی خوب و بدش گذشت.. حسابی کم پیدا بوده ام. وقتش بود به همه ی وبلاگ ها سری بزنم.. وبلاگ خوبی را که تازگی ها پیدا کرده بودم باز میکنم. دوست خوب ما وبلاگش را جارو کرده و رفته.. دلم میگیرد. دوست دیگرمان هم نظراتش را بسته. حتماً شنیدن صدای آدم ها برایش سخت شده.. شاید هم گوش های وبلاگش را بسته که به وبلاگش استراحت داده باشد.. نمیدانم. اما باز هم دلم میگیرد.

پیغام ها را میخوانم. مونا مثل همیشه سراغم را گرفته. شرمنده میشوم. دلم برای همه تنگ شده.. تک به تک وبلاگ ها را میخوانم و منتظر میمانم تا برای دفعه ی بعد نظر بگذارم.

این روزها اتفاقات زیادی افتاد.. خوب و بدش خیلی فرقی نداشت. دست کم برای خودم. فقط ماجرای این دو روز را میخواهم برایتان باز کنم که خدای من را بشناسید. راستش میدانم که شما خوب میشناسیدش. اما امان از من.. من هنوز که هنوز است مثل همیشه فقط گلایه هایم را برایش میبرم و راه به راه از جنبه های مختلف آفرینش از او شِکوه میکنم. اما یک جاهایی آنچنان رخ نشان میدهد که از بیخ شرمنده میشوم..

برویم سر اصل مطلب!

نشسته ام پشت فرمان و این سوگند دارد برایم دلبر میخواند! بلوار کشاورز را همیشه دوست دارم. پیاده و سواره اش فرقی ندارد. اصلاً نام بلوار کشاورز آبستن خاطرات خوب ریز و درشت است که به آنها تعلق خاطر دارم. خب.. حس خوب که دارم، روبرویم هم که خالیست.. گازش را میگیرم که بروم، از فرعی قدس یک پراید از غیب می آید و جلوی ماشین را با خودش میبرد! (اغراق! :)) به شدت ترمز کردم و تکان شدیدی خوردم اما نشد. من را ندیده بود. ده متر آنطرف تر ماشینش می ایستد. اصلاً دلم نمیخواهد پیاده شوم. روزم خوب بود. دلم میخواست بگویم برود. کاش خسارت ندیده باشم. خیلی طول میکشد تا پیاده شوم.

به خانم راننده که نگاه میکنم دارد برای مردم قصه میچیند که مرا مقصر جلوه دهد. اما من که میدانم مقصر نیستم، بدون توجه سکوت میکنم. جلوی ماشین را نگاه میکنم. بله... به نظر خودم خیلی خسارت دیده. افسر می آید. در حال بررسی است که به بلوار نگاه میکنم. یک حس عجیبی است. انگار خاطراتش را فراموش کرده ام... دوستش ندارم.

کارت بیمه و ماشینش را که میگیرم، اصرار دارد برویم خودمان حلش کنیم. با همان سکوت میروم صافکاری. دلم اصلاً راضی نیست از این کارها کنم. میدانم خسارت ماشین بیشتر از اینهاست.. میروم و قرار بیمه میگذارم.

اصلاً نگران ماشین نیستم. نگران روز خوبم شدم که خراب شد و خاطرات بلوار کشاورز که مابین مرورشان، به یکباره فراموش شدند.

در تمام این مدت تا فردا، از طرف آن خانم ماجرا طوری پیش میرود که انگار من مقصرم و آن بانو خسران دیده است! سعی میکنم فراموشش کنم. مدارک را برای پیگیری به خانواده میسپارم. یک طرحی هست که باید پیگیرش باشم. کار مهمیست. و صبح یکشنبه اول میروم برای دکتر تا بعد به کار خودم برسم. حالم خیلی بد است. شک ندارم باید بروم زیر سرم. در فکر آقای ر بودم که بروم شهرداری ببینمش برای اتفاق مهم این روزها. تماس گرفته ام و قرار میگذاریم.

دکتر نیست! شماره تلفن مطبش را از درمانگاه میگیرم که بروم آنجا. حس میکنم دارم میمیرم.. (هنوز زنده ام)

گوشی که زنگ میخورد توی دلم غرولندی میکنم که ای بابا عجب گرفتاری شدم! بانو تصادف است. میگوید باید خودت بیمه باشی. بیا بیمه خیابان فاطمی. میگویم من قرار دولتی دارم، امکانش نیست. باشد برای فردا.. قبول نمیکند. پای درد دل دانشجویی و نوزاد کوچک و همسرش را که وسط میکشد، بیخیال همه چیز میشوم (با همه ی اهمیت هر دو موضوع دکتر و قرار شهرداری) میروم فاطمی.

با پدرش آمده بود. و من هم. اما پدرش برای کاری نیم ساعتی رفته بود. باز سکوت میکنم و مینشینم. حالا که نشسته ام و نفسی تازه کرده ام، حالم بهتر است.

مکالمه ی خودم با خدا در این لحظات فقط گلایه است و شِکوه.. باشد خدا، اصلاً قرار ما باشد به دردسرها و وعده دیدارمان به حوادث! چرا کمکم نمیکنی؟ بگذار زندگی کنم. آرامش بده...

_ شغلت چیه شما؟ آخه نه که گفتی من قرار کاری دارم...

به بانو تصادف نگاه میکنم و لبخند میزنم..

+ در حال حاضر بیکارم! اما غرق در کارم :)

نمیدانم اصلاً چه میشود که موضوع را کامل برایش باز میکنم! ماجرای کاریکاتور فرانسوی و طرح دوستم را. و تکه ای هم از مشکلات را که این روزها حسابی یقه همه مان را در این راه گرفته!

_ اگر کمکی بود به من خبر بده..

فکر میکنم دارد تعارف میکند که پدرش می آید و کمی با هم صحبت میکنند.

اشاره میکند پدرم با شما صحبت دارد. مرد میانسال بسیار محترمیست. آقای دکتر ج ! از طرح میپرسد. میگوید که من نماینده ی خدا هستم دخترم. خدا من را از آسمان فرستاده که گره گشای کار شما باشم! اگر با دخترم تصادف نمیکردی عمراً اگر صد قدمی من هم رد میشدی! شما بنده ها گاهی اوقات انقدر سطحی میشوید که خدا لجش میگیرد. حالا بنشین اینجا و هی غرواند کن! (اینها را او نگفت ها! اما ته تهش جا داشت که میگفت!)

پدرِ زنی که با من تصادف کرده، دقیقاً کسی است که باید باشد. کسی که راهنماست و دلگرمم میکند.

زمان که میگذرد هر دو پدرها با هم آشنا در می آیند. گویا هم رزم بوده اند و یا خیلی کارهاشان مرتبط بوده. درست متوجه حرف هایشان نمیشوم.

در همین حین همه ی کارها انجام شده و خسارت دومیلیونی برآورد میشود. همه با رضایت از هم جدا میشویم و میرویم..

بلوار کشاورز مثل همیشه سبز است. با خودم فکر میکنم که چقدر دوستش دارم. خدا را اما بیشتر از او. خدای خاطرات خوب را و خدای قسمت نویس همه ی حوادث بد و اتفاقات خوب را. خدای حکمت دانِ دانا را.

دیشب تا صبح نخوابیده ام. هم از فکر، هم از بدحالی. چشم که روی هم میگذارم، خواب خوبی میبینم. دارم ندبه میخوانم. دعای روزهای خوب و دعای موعود را..

من شرمنده ام. دیگر توضیحی ندارم. قضاوت نهایی با خودتان...

/ 17 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نقطه چين

حيف است شما را بخدا پس بدهيد آن خاطره را باز پس بدهيد اين برج بيحيا مال شما آن خانه ي با حياط را پس بدهيد

نور.نیاز

زنده بودن، سرودن بهانه هرچه جز با تو بودن بهانه ذکر نام تو یعنی تنفس عاشقانه سرودن بهانه خواب یعنی تو را خوب دیدن پلک بستن ،گشودن بهانه گریه هم مثل باران ضروری است غصه از دل زدودن بهانه[گل]

پرچین خاطره

سلام ارغوانی جان؛ خوبی دوست خوبم؟ سه هفته بود وبلاگم مشکل پیدا کرده بود و نمیتونستم برای کسی نظر و یادداشت بذارم؛ چقدر این نوشته عالی بود، قربون خدا برم که هیچ کارش بی حکمت نیست

پرچین خاطره

ﺑﻌﺪﺍﺯ ﺣﺎﺩﺛﻪ ۱۱ ﺳﭙﺘﺎﻣﺒﺮ ، ﻋﺪﻩ ﺍﯼ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﮐﻨﺎﻥ ﺑﺮﺟﻬﺎﯼ ﺩﻭﻗﻠﻮ ﺯﻧﺪﻩ ﻣﺎﻧﺪﻧﺪ ﯾﮑﯽ ﺧﺎﻧﻤﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺎﺗﺮﯼ ﺳﺎﻋﺘﺶ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺯﻧﮓ ﻧﺰﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﯾﺮ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﭼﻨﺪ ﻗﻄﺮﻩ ﻗﻬﻮﻩ ﺻﺒﺤﺎﻧﻪ ﺭﻭﯼ ﻟﺒﺎﺳﺶ ﺭﯾﺨﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻋﻮﺹ ﮐﺮﺩﻥ ﻟﺒﺎﺳﺶ ﺩﯾﺮﺵ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ اتومبیل ﯾﮑﯽ ﺍﺯ آنها ﻫﺮﭼﻘﺪﺭ ﺍﺳﺘﺎﺭﺕ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺭﻭﺷﻦ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﻮﺩ و ﻧﻔﺮ بعدی ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺩﻟﯿﻞ ﺩﯾﺮ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﯾﮏ ﺟﻔﺖ ﮐﻔﺶ ﻧﻮ ﺧﺮﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﭘﺎﯾﺶ ﺑﻪ ﺩﻟﯿﻞ ﻧﻮ ﺑﻮﺩن ﮐﻔﺶ ﺗﺎﻭﻝ ﻣﯿﺰﻧﺪ و ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺩﻟﯿﻞ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﻣﯿﺸﻮﺩ، ﺑﻪ ﺩﺍﺭﻭﺧﺎﻧﻪ ﺭﻓﺘه ﻭ ﭼﺴﺐ ﺯﺧﻢ ﺧﺮﯾﺪﺍﺭﯼ ﮐﻨﺪ ﻭ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻣﺮ ﺑﺎﻋﺚ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺩﯾﺮ ﺑﻪ ﻣﺤﻞ ﮐﺎﺭﺵ ﺑﺮﺳﺪ ﻭ ﺑﺎﻋﺚ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻤﺎﻧﺪ. ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﯾﻦ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﻫﺮﮔﺎﻩ ﺩﺭ ﺗﺮﺍﻓﯿﮏ ﮔﯿﺮ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﯿﺪ ؛آﺳﺎﻧﺴﻮﺭﯼ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﯿﺪﻫﯿﺪ ؛ﻓﺮﺯﻧﺪﺗﺎﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺭﻓﺘﻦ ﺩﯾﺮ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﻣﯿﺸﻮﺩ ؛ﺳﭙﺮ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻋﻘﺒﯽ ﺑﻪ ﺳﭙﺮ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﻭ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﻣﯿﺸﻮﯾﺪ ﻣﺘﻮﻗﻒ ﺷﻮﯾﺪ؛ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﻧﺸﻮﯾﺪ آﺭﺍﻡ ﺑﺎﺷﯿﺪ ﻭ ﺑﺪﺍﻧﯿﺪ “”ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻫﻤﺎﻧﺠﺎﺳﺖ، ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﺷﻤﺎ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﺟﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻧﺒﺎﺷﯿﺪ ﻭ ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻣﺮﺍﻗﺒﺖ ﺍﺯ ﺷﻤﺎﺳﺖ ” به امید زیبا و شاد بودن لحظه هاتون ♥

shadows

سلام ارغوانی خوبی؟ امیدوارم این روزا راحتتر بخوابی [گل] داستان جالبی بود , کم و بیش ما هم با همچین داستانایی برخورد کردیم ولی میدونی باز دو روز بعد یک سال بعد همون گلایه ها میاد تو سرمون . کاش کامل از سرمون بیرون میرفتن [لبخند]

هناسه سرد

کلام گیرایی دارید بهتون تبریک میگم.... بلوار کشاورز حتی نامش هم زیباست...شاید همین نامشه باعث شده که کلا یه جورایی نوستالژیکه برای تمام افرادی که حتی یکبار از اون گذر کردن... پایار باشید.

رها

آدم دلش برای دوستش تنگ بشه باید چیکار کنه ! :))) :*

راد

دلنشین نوشته بودید... [گل][گل][گل]