مردی که با من زندگی میکند

مردی با من زندگی میکند، که یک روز سوار تاکسی سمند زرد رنگی شدیم و نزدیک پل حافظ، بیمارستان نجمیه را نشانش دادم.

مردی با من زندگی میکند که آن شب گرم مردادی، میان فریادهای زن جوانی _نه! نوجوانی_ توی آن بیمارستان که من زاده شدم، بالای سرم بود و آمدنم را به جهان بی پایان هستی نظاره میکرد.. همانجا بود که برای بار اول، انگشت اشاره اش را به دستان کوچکم فشردم.

مردی با من زندگی میکند که روز اول مدرسه _همان روز که از ترس از حال رفتم، اما گریه نکردم_ کیف نارنجی رنگم را به دست داشت و کنارم بود و میخندید و گلایلم را به دست راستم داد که طراوت بگیرم. و مردی که هر روز بعد از مدرسه می آمد دنبالم و من، از دم در ساختمان ورودی، تا انتهای حیاط بزرگ دبستان والعصر، زیر آن کاج های بلندِ سر به آسمان کشیده ی همیشه سبز، میدویدم تا او را که مثل همیشه روی زانو بر زمین نشسته به آغوش کشم.

چقدر با هم یواشکی تمام لقمه های نان و پنیر و نان و مربای هویج را روی سطل های زباله ی حیاط مدرسه گذاشتیم برای کلاغ ها و با هم خندیدیم به فرار از خوردن تمام تغذیه های زنگ های تفریح روزهای مدرسه.

مردی با من زندگی میکند که بزرگ شدنم را در دوران راهنمایی دیده.. اصلاً خودش برایم دفتری خرید و گفت تمام آرزوهایت را تویش بنویس و من نوشتم میخواهم نویسنده شوم. و نوشتم همه ی مادرها و پدرها با هم خوب باشند و همه ی برادرها بروند دانشگاه و تمام خاله های کوچک عروسی کنند و خوشبخت شوند و نیلوفر، عروسک کودکی ام را دوباره داشته باشم. و یادم است خودش برایم یک نیلوفرِ دوباره خرید.

همان مردی که وقتی اول راهنمایی نقش ماه را در آن تئاتر بازی کردم، گفت به همان اندازه مغرور و زیبایی. و بزرگ تر که شوی، ماه تر و آرام تر خواهی شد. و من تجربه ی کهنه ی آن مرد را پذیرفتم. چون از لحظه ی تولد با من بوده و مرا دیده و همه چیز را میداند..

مردی با من زندگی میکند که دستم را گرفت و از آن دبیرستان شاهد لعنتی بیرون کشید و گفت بیا برویم دنبال علائقمان و با من توی هنرستان مدرس نقاشی خواند و هر بار که تابلویی کشیدم، لبخندی زد و تشویق کرد و افتخار کرد...

مردی با من زندگی میکند که گفت بیا دور شویم! و برایم بلیطی خرید و فرستاد به آن شهرِ سبز. و با هم "نهارخوران" ها رفتیم و "روستای زیارت" ها رفتیم و "جنگل" ها رفتیم و  "آبشار کبود وال" و "مینودشت" و "لووه" و هزار جای دیگری که هر لحظه اش را کنارم بود و به شادمانی ام و به شادابی جوانی ام و به غرورم و به تمام لحظه هایم لبخند میزد. لبخند میزد و تشویق میکرد و افتخار میکرد..

همان مردی که برای کنکور بعدی اشک هایم را پاک کرد و اطمینان داد که همراهم است و ما هر دو با هم تلاش میکنیم و تهران قبول میشویم و الحق که تجربه اش همیشه به کمک من آمد و من در  این شهر، رشته ام را خواندم و به این در و آن در زدم و فعالیت ها کردم و روزی دستش را گذاشت روی چشمم و گفت بیا استراحت کنیم. بس است همه ی این کارها و فعالیت ها. بیا آرام باشیم و من آرام تر شدم. گفت بیا ساکت باشیم و من ساکت تر شدم. و گفت بیا رنگ به رنگ نباشیم و من یکرنگ تر شدم.

مردی با من زندگی میکند که روزی برایش "عروسک های چینی" و "شجاع دل" و "هیولاخوانی" را تعریف کرده ام. خوب به خاطر دارم که هنگام تماشای تمام فیلم ها و تئاترهایی که دیده ام و خواندن تمام کتاب هایی که خوانده ام و دیدن تمام عکس هایی که نظاره کرده ام و گوش دادن تمام موسیقی هایی که شنیده ام، همراهم بوده.

من تمام خاطراتم را برایش با آب و تاب گفته ام و هربار، فراموش میکنم و باز هم میخواهم که بگویم و او هر بار یادش نمی آید و من باز هم تعریف میکنم. ده بار و صد بار و هزاران بار. مردی که همیشه گوش شنواست و همیشه لبخند میزند و همیشه افتخار میکند.

مردی با من زندگی میکند که از لحظه ی تولد تا امروز، لحظه لحظه، بودنم را، رشدم را، بزرگ شدن افکارم را و زندگی ام را دیده و کنارم بوده. و لبخند زده و به نداشته هایم افتخار کرده.

باید جمله بندی ام را عوض کنم...

باید بنویسم " در رویای من، با من و در من، مردی زندگی میکند"...

و این زندگی، همه اش، رویای من است.

بعداً نوشت (9 تیر-17:09) : شاید من خوب نتونستم منظورم رو بنویسم... نمیدونم. اما همه ی این زندگی رو با عشقی گذروندم، که از لحظه ی تولد تا مرگ همراه منه. و همه این لحظه های زندگی کنار من بوده. این مرد، میتونه عشق من باشه. و برای هر دختری عشقش. و زنی باشه برای هر پسری و هر مردی... نمیدونم. شاید الآن هم نتونستم خوب بیانش کنم. اما حسیه که هست.

/ 13 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
علیرضا

سلام و درود بر استاد مسلم امپر-اکسپر-کوب-سو!!! استاد بسیار نوشته ی زیبا و تاثیرگذاری بود. و باید بگم به نظرم همه ی آدمها از این "مردی" ها که شما گفتی توی زندگیشون داشتن که البته به تناسب روحیاتشون و جنسیتشون و شرایطشون شاید "زنی" بوده یا "پسری" یا "دختری" من از خوندن این متن با یکبار و دو بار سیر نمیشم!

مونا

سلام ارغوانی جونم . قشنگ بود ها ، واقعا اغلب ما شاید با همچین فردی زندگی میکنیم . کسی که بیشتر از همه حرفمون رو می فهمه ، دوسمون داره حالا مرد باشه یا زن ، چیزی شبیه یه دوست خیالی . [لبخند]

m.rad

بلاخره مردی بوده یا نه [متفکر] خیلی خوب نوشتید . موفق باشید در پناه خدا و دستتون توی دستای گرم خودش تا همیشه[لبخند][گل]

یک ذهن پریشان

چقدر زیبا بود ارغونی جان . فکر میکنم کمی بتونم درکت کنم چون من هم گاهی اوقات توی رویاهام همچین چیزی رو حس میکنم ولی فقط گاهی اوقات و برام خیلی لذت بخشه . راستی آیا من درست متوجه شدم ؟ ایا مردادی هستی ؟؟ پس بزن قدش هم ماهی ِ من [قلب]

مهدی عابدینی

در خلوت بامدادی باران بیداری روشن خروس صبح خواب خوش قریه را سلامی داد در جنگل بی کرانه مرغی خواند با نغمه ی خرد روشنی پرشور تنهایی ارغوان چه شیرین است بر یال گریوه های دشت دور [گل][گل][گل]

نیم زن

اول با خوندنش فکر کردم منظور پدر بزرگوارتونه ولی نهایتا آخر کار متوجه شدم این یک رویای ارغوانیه و گاهی نه همه اش ولی قسمتیش رو تجربه کردیم...

m.rad

زندگی موسیقیِ گنجشک هاست زندگـی باغِ تمــاشایِ خداســت… زندگی یعنی همین پروازها صبح ها، لبخندها، آوازها… "مولانا"

محمدرضا شوفر

[نیشخند] سلام به نظرت بیکارم که سه بار خونده باشمش؟ [عینک]