تو ما را خوانده بودی

چهارشنبه بود و تگرگ بارید؛ و ما (من و اعظم) ، حس خوب باران و بهار را در تک تک سلولهایمان حس کردیم.

در راه بازگشت بودیم و بزرگراه یادگارامام را با سرعت طی میکردیم، که سر آن دوراهی، تو دستم را گرفتی...

شک ندارم که تو بودی... لحظه ای که به آن تقاطع طلایی رسیدم و تو فرمان را چرخاندی به سمت آن بوستان؛ بوستان نهج البلاغه. نزدیک بود بخورم به جداکننده های راه اما... کشیده شدم به آن راهی که انتهایش تو بودی. و تو مارا خوانده بودی

جایی پارک کردم که اصلاً نمیدانستم کجای این بوستان بزرگ است. در دلم به تو اندیشیدم و اینکه حالا کجایی و در این خلوتِ روزِ نمناک بهاری، چگونه بیابمت؟

حسی مرا به سوی تو میخواند و نمیدانستم چیست...

من بالای آن پله های مارپیچ پارک کردم و ما پایین آمدیم. انتهای این پله ها، تو، ناباورانه، با شکوه رسول گونه ات ماتم کردی... مبهوت دعوتت شدم. مبهوت این دعوت یکباره ای که بی مقدمه اتفاق افتاد... حس خوب معرفتت وجودم را پر کرده بود. آمدم که بخواهم.. درد و دل کنم.. بگویم.. اما تو مرا یاد اشتباهاتم انداختی و زیر لب از خطاهایم گفتی. خطاهایی که خودت هرگز سمتشان نرفته ای، و فرق من با تو، این بود.

تو ما را خوانده بودی و تو، آن شهید بوستان نهج البلاغه ای. همان شهید که به واسطه ی خواب صادقه خودش را نشان داد و گفت: من همان شهید قبر وسطی بوستان نهج البلاغه ام.

حمید جان؛ چرا؟ آن روز چه روزی بود و ما چه کسانی؟

راه ما اصلاً جای دیگری بود. پارک دیگری... قرار بود برویم پارک لاله. یک سوی دیگر شهر. اما، شما را یافتیم... نه! شما ما را یافتی..  شما، که شهید حمید ملاحسنی، شهید مزار وسطیِ قطعه ی شهدای گمنام بوستان نهج البلاغه ای.

و چهارشنبه، 20 فروردین 93 ، روز معجزه ی بزرگ یافتن توست و من هنوز، ناباورم...

پ.ن1: شهید حمید ملاحسنی، با کرامات خاص خود و به واسطه ی خواب های صادقه، مزار خودشان را به نزدیکانشان معرفی کردند و در سال 91 بعد از آزمایشات مربوط، هویت ایشان شناسایی شد، که از 3 شهید بوستان نهج البلاغه، مزار وسطی، متعلق به این شهید بزرگوار است. اما همچنان سنگ مزارشان به نام شهید گمنام مزین است.

پ.ن2: این شهید، به واسطه ای از اقوام ما محسوب میشوند و همیشه دوست داشتم از نزدیک بر سر مزارشان حاضر شوم اما نه قسمت شده بود و نه اصلاً میدانستم که مزار شهدای گمنام در کجای بوستان قرار دارد. و روز چهارشنبه، بدون اراده ی خودم، به زیارت مزارشان خوانده شدم.

/ 6 نظر / 10 بازدید
شکیبا

وای منو بردی به خاطرات خوبم تو پارک لاله!!!!دلم لک زده تو بهار برم اونجا ولی البته درس مهمتره!!!! چه اتفاق جالبی!همینها تلنگره.این نوع حس کردن نصیب هر کسی نمیشه.

محمدرضا شوفر تاکسی

الله سلام بر دختر ارغوانی! فرصت های معنوی در زندگی انسان، نسیم های رحمت و غفران الهی هستند که دل و جان آدمی را می نوازند و به آنها شادمانی و آرامشی ژرف، می بخشند. هر روز عمر یکی از آن نسیم هاست که سالی تنها یک بار می وزد. پس چه نیکوست این فرصت گران را مغتنم بشماریم و قلب و روح خود را مالامال از صفا و معنویت نماییم. رسول مهربانی ها می فرمایند: إِنَّ لِرَبِّکُمْ فِی أَیَّامِ دَهْرِکُمْ نَفَحَاتٍ أَلَا فَتَعَرَّضُوا لَهَا همانا در طول عمر شما، نسیم های الهی وزیدن می گیرد ، هشیار باشید که خود را در معرض این نسیم ها قرار دهید. برای اطلاعات بیشتر این وب را مطالعه فرمایید: www.samanoo.ir راستی سورپرایز رو که نمیشه گفت که! موفق و موید باشید

m.rad

واقعا خوش به حالتون ...[گل]

پرهام

بهت میاد ! : )

سامورايي

بعضي وقتها يه اتفاقي برات پيش مياد كه انتظارشو نداري و چقد خوبه كه اين اتفاق، به زيباترين شكل ممكن اتفاق بيفته!

...خدایا کمکم کن...

روح انسان ک پاک باشه خود به خود به سمت خوبی و خدا میره... خیلی قشنگ بیان کردی...ممنون