امروز آسمان شهر بارانیست

تمام روز بارون اومد. امروز.

از خیابون آزادی به این طرف بارون شدت بیشتری داره. همیشه همینطوریه. یعنی بارونم بالا و پایین درآورده؟ یعنی اونم آره؟! یعنی اونم زرق و برق اونطرفیا گرفتَتش و اکثر قطره هاشو به اونایی میده که روشنایی خونه هاشون قوّت بیشتری داره؟؟؟

نه... باور نمیکنم. نمیتونم به بارون شک کنم!

بارونِ ذهن من مهربون تر این حرفاست. میباره و پاک میکنه. میباره و نوازش میکنه. میباره و چک چک میکنه. چک چکی که موسیقیِ آرامشِ روزا و شبای پر تنشِ مردم شهر منه.

قبل تر ها از باریدن بارون دلم میگرفت. هنوز هم همینطورم اما این دل گرفتگی فرق میکنه. همیشه که دل گرفتگی کدر نیست! یه وقتایی دل، به خوبی میگیره و حالا که بارون میاد دلم از چیزای خوب گرفته شده! (شاید این حرف نزدیک نباشه، اما حسیه که هست) یعنی به چیزای خوب فکر میکنی و حض میبری اما از اینکه اون لحظه آمیخته به اون خوبیها نیستی دلتنگی (حیف، بازم این دقیقاً تعبیر حرفم نبود!)

دوست داشتم تمام روز رو تو خیابونا میگشتم و آدمای زیرِ بارون مونده رو به مقصد میرسوندم. اما...

همیشه یه جای کار میلنگه!

و بماند...

ای وسوسه ی ابر پریشان، باران     ای همدم پاییز و زمستان، باران

 از زندگی ام هیچ نمیخواهم جـــز     یک پنجره ی رو به خیابان، باران!

 

تَه نوشت غیر مرتبط (!) : خدایا این حنجره رو از من نگیر! وگرنه چیزی نبود که دیگران بخوان ازش تعریف کنن! اگرم دوست داشتی چیزای بهتری بده. اصلاً میرم سر اصل مطلب! پول زور وَده! چشمک

پ.ن: شعر از شاعر گرانقدر، پوریا عسگری است.

/ 14 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
/|/

اولندش که خدا مطمئنا حواسش جمع همه عزیزاش هست به خصوص که اون عزیز تو باشی! دومندش قبول داری تهران چقد با بارون خوشگلتره؟ کاش واقعا می شد تا صب تو این خیابونا قدم زد. اون دل گرفتگی خاص حس خوبیه آخ من عاشق این هوام. بریم قدم بزنیم؟!

مهدی

امروز بارون فوق العاده بود! حدودا نیم ساعت-چهل دقیقه ای زیرش راه رفتم و حال کردم! ظاهراً یه قانون نا نوشته ای هست که میگه روزای خوبم باید بارونی باشن

پرهام

اینجا هم دو شبه که کامل داره می باره .. هیچ حسی ندارم !! ولی این حسی که گفتی رو داشتم و می دونم ..

... خدایا کمکم کن ...

خیلی زیبا بود...مخصوصا این قسمتش خیلی برا من پیش اومده: " به چیزای خوب فکر میکنی و حض میبری اما از اینکه اون لحظه آمیخته به اون خوبیها نیستی دلتنگی " دلتون خدایی [لبخند]

علی روغنی

سلام هر وقت باران می بارد ناخوداگاه بیاد شعر دوران کودکی می افتم باز باران با ترانه با گوهر های فراوان می خورد بر بام خانه یادم آرد روز باران گردش یک روز دیرین خوب وشیرین توی جنگلهای گیلان کودکی ده ساله بودم شاد و خرم نرم و نازک چست و چابک با دو پای کودکانه می دویدم همچو آهو می پریدم از سر جو دور می گشتم زخانه میشنیدم از پرنده از لب باد وزنده ......... بچه گی ها همه چی یه بو و رنگ دیگه ای داشت یادمه هر وقت می رفتیم شمال جنگلها یه بوی دیگه ای داشتند باران یه عطر بخصوصی داشت ..... الان هم تا باران می بارد ناخواسته ؛ آن بو ... جنگلهای باصفای شمال.... و شادی های بی غم کودکانه در ذهنم جاری می گردد. و تو این حال دوست ندارم به هیچ چیز دیگه فکر کنم. عاشق می شوم و مست ، دوست ندارم هیچ فکر و خیالی این حال خوش را ازم بگیره.. بی خیال بالا و پایین بی خیال دنیا.....

مونا

بارون و آسمون ابری همیشه منو یاده شمال می اندازه . "عطر خاک نم زده " .

شکیبا

سلام.دیشب خیلی از این نوشته ات انرژی گرفتم.[گل]

نرجس خالوئی

شهر ما هم بارانیست کرمان از اذان صبح یه بغضی تو گلوشه منم دم اذان صبح با ناله و گریه توی خواب بیدار شدم انگار دلش برای من سوخت ک با من گریه کرد الان هم بغض دارم ولی او میبارد و من فقط خیره به او نگاه میکنم

/|/

با این اسمای خوبی که به آدم می دی نمیشه رو زمین بند شد که :))

khodai

چترها را باید بست زیر باران باید رفت فکر را خاطره را زیر باران باید برد با همه مردم شهر زیر باران باید رفت دوست را زیر باران باید برد عشق را زیر باران باید جست زیر باران باید با زن خوابید زیر باران باید بازی کرد زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت زندگی تر شدن پی در پی زندگی آب تنی کردن در حوضچه "اکنون" است رخت ها را بکنیم آب در یک قدمی است ... سهراب سپهری [گل] سلااااام دقیقا این حسو من امروز داشتم ساعت ها زیر بارون قدم زدم و کلی حال کردم[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]