من، همسایه ای دارم - دختر ارغوانی

دختر ارغوانی
ورود شما به دختر ارغوانی را خیر مقدم عرض می نماییم.
به دلیل بروز بودن سایت لطفا از سایر صفحات وب هم دیدن نمایید.

تبلیغات هزینه نیست بلکه زمینه سازی برای معرفی وب خود به دیگران و درآمد زایی برای شماست .

نويسندگان
علیرضا
تبلیغات


در همسایگی اتاق من، مردی زندگی میکند...

مردی که دلی دارد. دلی که دریاست و عمیق. و آن اعماق، خانه ی اسرار مگوی است. شاید شما او را نمیشناسید و نمیدانید تا چه اندازه بزرگ است... و او از آن "خیلی بزرگ" هاییست که هر کسی آرزوی بودنش را دارد.

در همسایگی من مردی زندگی میکند که بغضی دارد. بغضی که دیشب بی صدا اشک شد و هق هقی که فرو خورد و من از خرده صداهایش، از تب صورتش، و از آغوشش به خود لرزیدم...

در همسایگی اتاق من مردی زندگی میکند که به نشانه ی محبت عمیق و طلاترین احساس دنیا که بین ماست، نشانه ی عشقی را به من هدیه کرد. چیزی را که قرار بود لبخند بیافریند... قرار بود چشمهای خوشحالی، پسرکی را خوشحال کند. چیزی را که قرار بود نشانه ای باشد بر مردیِ مردی که میگفت مرد است. مردی که حالا، نشانه اش را به من داد و گفت: باشد نشانه ی یک زندگی و نشانه ی دوست داشتن بین ما. و خواست که به شادی استفاده اش کنم... "به شادی"... نمیدانید این چه کلمه ی غم بارِ سختی است.

مردی که همسایه ی من است دل دارد. دلی که شکست و همسایه اش را هم شکاند...

در همسایگی اتاق من، پسری ساکن است که حتی اگر مردانگی اش را هم مخفی کند، اگر خودش هم نگوید، اگر نشانه ای هم نداشته باشد و اگر همه هم ندانند، من میدانم که مردترینِ مردهای عالم است و مردانگی اش را بارها و بارها با تک تک سلول های وجودم و با روحم حس کرده ام.

مرد بزرگی است و نمیداند، همسایه اش، بیشتر از آنچه میپندارد نگران اوست و سراپای حواسش معطوف به او...

سراپا گوش میشوم وقت درد و دل هایش و وقتی میگوید "بیا"، با پای جان کنارش حاضر میشوم و دیشبی که گفت بیا، با تمام وجود رفتم و بی وجودم باز گشتم.

بدان که احساست میکنم. میشناسمت. افکارت را. دلت را. صدای پایت را. اشکهایت را... گریه کن! اشک بریز. و هرگز نترس. گریه گنجینه ی مردان بزرگ است و دیشبی که اشک هایت روی سادگی ِ لباسِ این دختر ارغوانی میریخت، قلب او را ذره ذره آب میکرد.

دختر ارغوانی نگرانِ نگرانی های توست و نگران دلی که ساده است و پاک است و ماه است.

در همسایگی من یک عشق بزرگ ساکن است. در اتاقی که مال اوست. لا به لای کتاب هایش، لباس هایش، عکس هایش...

بدان که همسایه ات رفتن و ترک کردن را می فهمد. بدان که این روزها با تمام وجود، درگیر درگیری های دل توست. بدان که سکوتم، خالی نیست. پر است از مهری که برای تو ذخیره کرده ام و بالاخره روز مبادایی میرسد که دلم را باز میکنم و تمام گنجینه ی نگفته های دلم را برای تو، و فقط تو، بازگو میکنم.

همسایه ی من، پسری است که شما میخوانیدش! او برادر من است و من عاشقانه، بی آلایش و خواهرانه دوستش دارم. هرچه را خوانده، خوانده ام. هرچه را گوش داده ، شنیده ام. عاشق عشقش شده ام و غمخواری میشوم برای روزهای تلخِ تب دارش...

شما او را نمیشناسید! من در امواج دریای زندگی اش کنارش بوده ام، ملوانی هایش را دیده ام، جنس طوفان غمش را لمس کرده ام و هرگز از یاد نخواهم برد، که "هرچه کشیدیم، با هم بودیم"

تسکین میشوم در این روزها که نگاهت مرا به نوازشِ حالَت فرا میخوانند...

روزی که برایم نوشتی از سِنت گذشته است که برای نبودن کسی غصه بخوری، دانستم این جمله حکم همان آبنباتی را دارد که کودکی بیتاب را با آن گول میزنند و مرا گول زدی، که با غصه هایت همراه نشوم و با اشک هایت اشک نریزم.

اما محکمِ دوست داشتنی، من با غصه های تو پیر میشوم. آن نیمه ی شعبانی را به یاد بیاور که در آغوش کشیدی ام و باز هق هقِ بیصدا... وجودِ من، من جنس غمت را میشناسم و کاش هرگز هیچ هق هقی تکرار نشود.

من حالا شکسته ام. به خاطر دل برادری که به خاطر من غصه خورد. به خاطر من شاد شد. به خاطر من گریه کرد. به خاطر من کار کرد.به خاطر من هدیه خرید و از خوشحالی ام بغض کرد. برادری که روزهایی از دیدن دست های خُشکش دلم گرفته و حالا... احساسات بدش روح خواهر کوچکش را، که همیشه ادای آدم بزرگ ها را درآورده و هوایش را داشته، سنگین کرده است.

تو برادر منی، و من یک برادر بیشتر ندارم. برادری که بزرگ است. احساس پاکش، شعرهای نابش، جدیّتش، شوخ طبعی هایش و سراسر وجود روشنش...

و از راه که میرسی خوشحال ترم...

سالها پیرامونم را در پی عشق نابی که یقین کنم پاک است کنکاش کردم، دریغ از اینکه سالهاست عشقی سرشار، در قلب خانه ی کوچک ما ریشه دوانده.

و امروز، نشانه ی مهربانی های صادقانه ی تو، اینجاست، روی میز، کنار دست خواهرت. و نامه ی پر مهر و دلنشینی که تواَمانِ تلخیست، در کنار آن...

نوشته ای به شادی استفاده کن. اما عمرم، برادرم، چگونه شاد باشم به غم های تو؟؟؟

آفرین بر تو. آفرین بر تو و بر دل پاکت. آفرین بر این همه بزرگی. دوستانِ من، بدانید که داشتن دل بزرگ سعادت میخواهد و تنها سعادت. آفرین بر دلت که آنقدر تنگ نیست که فقط جای خودت باشد...

این روزها میان نگاهمان، سکوتمان و حضورمان هزار حرف نگفته جا دارد.

کاش آرام شوی؛

یادت نرود که خواهرت، به خدایی ارجاعت داد که دانه ی خردلی زیر تخته سنگی در دل سیاهی شب را هم از یاد نمیبرد. همان خدای بزرگی که من و تو را میبیند و خدای من است و خدای توست و خدایی است که عشق، آفریده ی اوست. پس به او اطمینان کن.

خدای من و خدای همه ی انسان ها... دست های برادرم را پر از نور کن و قلبش را سرشار مهر. برادرم دنیای من است. دنیای من را از هر بدی حفظ کن. برادرم حامی من است. حامی من را به محبت خودت شاد کن.

برادرم، همسایه ی اتاق من است. "همسایه ام را آرام کن"

 

پ.ن: اگر برادرم را میشناسید لطفاََ از این وبلاگ و این پست با او سخن نگویید! نه که او غریبه باشد! نه... او آشنا تر از هر آشنایی است. دوست دارم یک روز خودش دنیای ارغوانی مرا کشف کند. ممنونم.

[ ۸ دی ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ ] [ دختر ارغوانی ]
پيوندهای روزانه
امکانات وب