شما صاحبِ معجزه ی دمپایی های سفیدی - دختر ارغوانی

دختر ارغوانی
ورود شما به دختر ارغوانی را خیر مقدم عرض می نماییم.
به دلیل بروز بودن سایت لطفا از سایر صفحات وب هم دیدن نمایید.

تبلیغات هزینه نیست بلکه زمینه سازی برای معرفی وب خود به دیگران و درآمد زایی برای شماست .

نويسندگان
علیرضا
تبلیغات


درست در این روزها که نیازم بودی و نشد که بیایم.. درست در همین روزها که دلم پر کشیده بود به هوایت و عطر همیشگی ات و آرامشت... درست در همین روزها که خواستم، از ته دل، اما نشد.. باز، به کرامتت، به بزرگی ات و به مهربانی ات، به یادم بودی.. به یادم بودی و خودت سوغاتی از مهربانی های بی کرانه ات را برایم فرستادی.

این دانه ی برنجی که تو داده ای، برای من دنیایی از نیاز بود که برآورده کردی و خوب میدانم دانه ی برنج، بهانه ای است از جانب تو.. و مهم "یاد" است. مهم این توجه است. مهم "دیدن" است و شما مرا دیده ای.. بغضم را دیده ای. نیازم را، دلِ گرفته ام را، حسرتم برای آمدن و دلتنگی ام را.

بعد، دانه ی برنجی را دست به دست میگردانی و میرسانی به دستم، که بخور به نیّت شفا.. اصلاً دانه ی برنج را که بگذاریم کنار، این توجه شما به منی که کوچکم و پر از لغزش، مرا به شوق میکشاند و شور. مرا آرامش میدهد این همراهی. مرا تسکین میدهد این مهر و بزرگواری.

آن هم در این روزها که پُرم از بیتابیِ آمدن. این "پُر" بودن حسابی پر است. از آن لبریزهای خیلی لبریز، که وصف ناشدنی است. و شما به من گفتی، باز هم حواسم به تو هست، حتی اگر نیایی.. و این از بزرگواری توست. مهربانی ات بی قدر و اندازه است و فاصله ندارد.. مرزها بهانه است. این راه ها، کیلومتر ها، جاده ها، دیوارها، قدم ها... همه و همه بهانه است.

دلم که با شما باشد، من اینجا کنجِ اتاق مینشینم و در یکی از صحن های بارگاه مقدّست، روضه ی جوادالائمه میخوانند به نامِ من. و من اکنون می اندیشم به آن لحظه ها، که من کجا بودم؟ چه کار میکردم؟ در چه حالی و با چه اندیشه ای این لحظه ها را گذرانده ام؟ لحظه هایی را که من دلم با شما اما جسمم اینجا بود و شما به کرامت و بزرگی تان، به من مهربانی کرده اید.

دور میریزم این فاصله ها را و دل میدهم به خاطرتان، به خاطراتتان و آن دانه ی برنجی که با اعتقاد و اطمینان بر دهان میگذارم و به یاد می آورم که شما، صاحب معجزه ی دمپایی های سفیدی. در آن سرمای سنگینِ حیاط حرم و سنگ های سرد. و دختری که تبی داشت و بیمار بود و تشنه، و کفش نداشت.. هنوز یادم است آن دمپایی های سفید را، که هدیه ای بود برای آن لحظه های سخت. و هرچقدر به ظاهر کوچک بیاید، معجزه ی بزرگی است بر من. و من، عاشقانه به خاطر می آورمش و مهربانی ات باز، قراری میشود بر قلب خیلی بی قرارم.

گاهی خجالت میکشم از شما. بسیار.

 به یاد آوردم آن سفر را که تنها آمدیم و تنها معرفت خواستم. میدانم مهربانید و یک روزی حتماً میدهیدش.. مهربانید. مهربان.

آقا، شما اصلاً چرا انقدر مهربانید؟! و برای خودم هم پر واضح است که شما مهربانید، بدونی هیچ چرایی و دلیلی.

شما مهربانید بر من، به بزرگواری و کرم خویش، و این خجل ترم میکند...

این روزها نیاز داشتمتان آقا. دست دراز کردم و دستم را فشردی. نگاه کردم و نگاهم را دیدی. و سوغاتِ مهربانی ات را گرداندی و گرداندی، تا به دستم رسید. گفتی دیدمت و همین نگاه، بس است که من بایستم و باز شروعی تازه داشته باشد دلم. روحم، فکرم و راه زندگی ام.

از شما ممنونم. به وسعتِ دنیایی از بزرگواری های خودتان.

السلام علیک یا امام الرئوف، علی بن موسی الرضا (ع)

پ.ن: دلم هوای زیارت دارد. بی اندازه.

[ ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ۸:۱۸ ‎ب.ظ ] [ دختر ارغوانی ]
پيوندهای روزانه
امکانات وب