اسکوترِ امروز، بابالنگ درازِ دیروز - دختر ارغوانی

دختر ارغوانی
ورود شما به دختر ارغوانی را خیر مقدم عرض می نماییم.
به دلیل بروز بودن سایت لطفا از سایر صفحات وب هم دیدن نمایید.

تبلیغات هزینه نیست بلکه زمینه سازی برای معرفی وب خود به دیگران و درآمد زایی برای شماست .

نويسندگان
علیرضا
تبلیغات


وارد مغازه شدم. مغازه ای بود که همه چیز داشت. فروشگاهی کوچک با قسمتهای فروش ظروف، لوازم تزئینی، لوازم آرایشی و اسباب بازی. دنبال یک وسیله ی سفارشی برای مادر میگشتم...

صدای جیغ و گریه ی کودک میان آنهمه شلوغیِ اجناس تمرکزم را به هم میریخت. کم کم داشتم از خرید منصرف میشدم و خواستم که بیرون بیایم.

کودک هنوز گریه میکرد و میان گریه هایش ناواضح شنیده میشد: اسکوتر... اسکوتر... (به گمانم اسکوتر همان وسیله ی چرخ داریست که یک دسته ی تقریباََ بلند دارد)

پدر کودک به آرامی به فروشنده گفت: تو خونه دو تا داره، اما الان میگه این رنگشو میخوام.

به کودک نگاه کردم که اسکوترِ سبز رنگِ مُنقّش به تصویر بن تن را همراه خود از مغازه بیرون میبَرد...

و یاد آن روزی افتادم که مادر پرسید: اون کتاب قصه رو میخوای؟ برات بخرم؟ و گفتم: نــــــــــــه! نمیخوامش.

و من، همان کودکی هستم که هر روز پشت شیشه ی مغازه ی لوازم التحریری، به کتاب قصه ی 350 تومانیِ بابالنگ دراز، خیره میماند...

[ ٧ دی ۱۳٩٢ ] [ ٥:٥۱ ‎ب.ظ ] [ دختر ارغوانی ]
پيوندهای روزانه
امکانات وب