مگر نمیشود؟ - دختر ارغوانی

دختر ارغوانی
ورود شما به دختر ارغوانی را خیر مقدم عرض می نماییم.
به دلیل بروز بودن سایت لطفا از سایر صفحات وب هم دیدن نمایید.

تبلیغات هزینه نیست بلکه زمینه سازی برای معرفی وب خود به دیگران و درآمد زایی برای شماست .

نويسندگان
علیرضا
تبلیغات


یک: از بالای آن بام، با آن دوربین کوچک، برداشتِ پایانی را پیش پیش میگیریم و تو، احساس سوپر استاری را داری که همه ی نگاه ها، به نقش توست!...

مهم نیست که مستند ما چقدر آماتوری، کوتاه و بدون امکانات است.. مهم آن شوری است که گروه موقع برداشتِ صحنه ها دارد و آن حسی که دختر ارغوانی داشت، هنگامی که در برداشتِ طبقه ی آخر، رو به افق نگاه میکرد...

دو: گفتم عاشقی انگار بی قراری دارد، اما اعظم میگوید عشق قرار می آورد. و الحق که همیشه ی خدا هم حق با اوست.

سه: میخواهم بگویم، به همه ی شما و به خودِ اعظم، که زندگی همین لحظه هایی است که روی صندلی قطار نشسته ایم و تو سر بر شانه ی من گذاشته ای و دستانم که حالا دیگر مثل همیشه گرم نیست و قوی، میان دستان مهربانت فشرده میشود و من دوست دارم تا آخر هفته، از خوب بودنم اطمینان پیدا کنم، برای اینکه تو هم خوب باشی. دوست دارم دستانم همیشه برای فشردن دست هایت توان داشته باشند. خیلی زیاد.

چهار: از متروی توحید که بیرون می آیم، دیگر یک راست نمیروم سمتِ خیابان تا این چند صد متر راه را با تاکسی به خانه بروم.

همه ی زیباییِ رسیدن ها، به پای پیاده و همین سر بالایی بودن راه است. حتی اگر این راه وسط شلوغی و صدای بوق و همهمه ی خیابان توحید باشد.

پنج: مگر نمیشود آدم سال های بعد را به یاد بیاورد و برای خودش گریه کند؟... (عباس معروفی)

[ ۸ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ٦:٤۱ ‎ب.ظ ] [ دختر ارغوانی ]
پيوندهای روزانه
امکانات وب