گاهی از خودت بدت می آید - دختر ارغوانی

دختر ارغوانی
ورود شما به دختر ارغوانی را خیر مقدم عرض می نماییم.
به دلیل بروز بودن سایت لطفا از سایر صفحات وب هم دیدن نمایید.

تبلیغات هزینه نیست بلکه زمینه سازی برای معرفی وب خود به دیگران و درآمد زایی برای شماست .

نويسندگان
علیرضا
تبلیغات


من آدم پولداری نیستم!

امید هم نمیرود که به این زودی ها به جمع از ما بهتران بپیوندم! پس انداز زیادی هم ندارم!

اما گرسنه که نمانده ام! خدارا شکر هزارو یک چیز ضروری و غیر ضروری هم برایم مهیّا شده، از لوازم شخصی تا سرگرمی و امکانات معمول زندگی و تحصیل...

سر تا سر اتاق من پر است از عروسک هایی که هدیه گرفته ام یا به خاطر شخصیتشان(!) و ملوسی و جذابیت و دلایل مزخرف دیگری خریدمشان! انقدری هستند که حتی لابه لای قفسه ی کتابها هم پیدایشان میکنی...

راستش اینها را نگفتم که پُزِ داشتن عروسک هایم را بدهم! بلکه این تازه آغاز تعریف کردن جریان خاک بر سریِ تازه ام است!

حتماََ دلتان میخواهد بدانید چه دسته گلی به آب داده ام؟

راستش را بخواهید، گاهی یک کارهایی میکنم که از خودم بدم می آید و گاهی از خودم بدم می آید بخاطر انجام ندادن بعضی کارها!

16 آذر بود که رفته بودم دنبال یک کتاب _ که تا آنروز به وفور در دسترس بود و آنروز تخمش را ملخ از بیخ خورده بود و در ردیف کتبِ کمیاب قرار گرفته بود_ و بعد از کلی گشت و گذار و رسیدن به مطلوب، برمیگشتم... دقیقاََ ابتدای ورودی مترو، دختری تقریباََ 8،9 ساله نشسته بود که دستمال میفروخت. (خیلی وقتها میبینمش) اینبار تصمیم گرفتم از او خرید کنم و وقتی دستمال ها را داخل کیفم گذاشتم، اصل ماجرا آغاز شد...

گفت: خاله، برام عروسک میخری؟

گفتم: خاله جون من الآن پول زیادی ندارم، آخه خرید کردم. بذار دفعه ی دیگه برات یه عروسک خوشگل و خوب میارم.

نگاه سرد و ناراحتی به من کرد _که نشان از باور نکردنش داشت_ و گفت: دروغ نمیگی؟ حرفتو باور کنم؟

و لبخند جان داری زدم و جوابی دادم که نهایت صداقتِ آن لحظه ام بود و گفتم: نه عزیزم. دختر ارغوانی (اسم خارج از دنیای مجازی ام را گفتم) قول میده، و هیچوقت به قول من شک نکن. قول من قوله!

و با تکان دادن سرش مردد گفت: باشه...

اما یک دنیا نا امیدی را ساده و بی پیرایه درنگاهش میشد دید...

.

.

.

دور تا دور اتاق را نگاه کردم که پر از عروسک هاییست که حتی مارکشان هنوز بهشان وصل است! با خودم گفتم یکی از آن خوب هایش را گلچین میکنم و برایش میبرم. اما...

با نهایت تاسف باید بگویم که دلم نیامد! این را فلانی آورده... این یکی را مادر... خب این مرا یاد فلانی می اندازد... وای روزگاری داشتم با این یکی... این بنفش است، به اتاقم می آید... این را... و آن را... و همه و همه را!

بعد روزها گذشت و من به قدری مشغول کارها و دغدغه های خودم شدم که فراموش کردم آن سوی شهر، دختری روی زمین سرد نشسته و یک سرِ قولی است که اصلاََ فراموش شده که داده شده و خوب میدانم که بچه ها چقدر مصّرانه منتظر برآورده شدن آرزوهایی هستند که قولش را گرفته اند...

حالا از  تو میپرسم دختر ارغوانی: از این پس، خودت چقدر به قول هایی که داده ای اعتماد داری؟... پس کِی می خواهی به خودت بیایی؟

اصلاََ از بیخ و بن گور بابای همه ی آن عروسک ها! برود بمیرد آن خاطره ای که میخواهد با کشتن ذوق یک کودک زنده شود...

امروز میروی و یک عروسک چاق و چله و جان دار از نوع سنگ صبورش که هم گوش شنوا داشته باشد و هم پایه ی خاله بازی باشد، میخری و برایش میبری و میگویی چلاق شده بودم در این ده دوازده روز! عاطفه ام چلاق شده بود! نتوانستم بیایم فرشته ی معصوم...

بله! امروز میروم و حسابی میگردم پِی اش و میخرمش. باید دنبال یک عروسک خاص باشم. عروسک های من به دردش نمیخورند. اصلاََ عروسک معمولی به کارش نمی آید...

باید عروسکی باشد که کلاه و لباس بافتنی تنش باشد. عروسکی که در سرمای ورودی مترو و موزاییک های سرد زمین، کم نیاورد...

[ ٢٧ آذر ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ ] [ دختر ارغوانی ]
پيوندهای روزانه
امکانات وب