شخصی ترین نوشته ی قلبم... - دختر ارغوانی

دختر ارغوانی
ورود شما به دختر ارغوانی را خیر مقدم عرض می نماییم.
به دلیل بروز بودن سایت لطفا از سایر صفحات وب هم دیدن نمایید.

تبلیغات هزینه نیست بلکه زمینه سازی برای معرفی وب خود به دیگران و درآمد زایی برای شماست .

نويسندگان
علیرضا
تبلیغات


چرا من، منم؟!... و دیگران، "من" نیستند؟

قصه ی منیّت من از کجا سرچشمه میگیرد؟ و براستی چرا من، "دیگران" نیستم؟...

شاید چون بعضی چیزها برای من نشانه اند... نشانه های زندگی چندین و چند ساله ام. خیلی چیزها، مثل بادمجان! که قسمت تلخ کودکی ام را به یاد می آورد و پوستش، که تیرگی آنرا... و آبنباتی که تمام شیرینی آن دورانم را گرفت...

به یاد می آورم، آنروز را که گم شدم. اما چه شد که برای همیشه گم ماندم؟ و چرا هرگز دمپایی های زرد آنروز را از خاطر نبردم، و پاهای برهنه ام را؟

آنروز تمام کودکی ام را در کوچه ی پهن و آفتاب خورده ی یک تابستان داغ گم کردم.

اما... چه خوب شد که چشمهایم جا نماند، که ببینم؛ عروسک های روی سیمهای برق را... لکه های صورت آن پیرمرد، دستهای پر از نقش آن کولی تیره رو و پسرهای کوچک او را... خاموشی شب را... و گاهی، روشنایی های فریبنده ی خانه های از نور پر شده را...

خوب شد که چشم هایم را آوردم، که اشک هایم را هم بیاورم. برای آن هنگام که نورهای فریبنده خاموش میشوند و چشمها میمانند و خاموشی شب ها...

تا کی باید بگردم تا برش پرتقال جدا شده ی آن روزها را پیدا کنم؟ و تا کی خاطرات، با ترانه ای خاموش از گذشته ها، گاهی به آشیانه ام سرک خواهند کشید؟ بی آنکه برای لحظه ای، حتی لحظه ای چند، بمانند؟

آیا کسی مثل من، از آن دست بادمجانهایی در زندگی اش داشته، که یادآور دوران گذشته اش باشد؟ و یا آبنباتی که با آن تلخ ترین طعم را مزمزه کرده باشد؟...

اینطور نیست! شاید کسی مثل من نباشد... فکر نمیکنم... و اینگونه میشود که من دیگران نیستم، و دیگران، من. چرا که هیچ انسانی جز من، بادمجانی در کودکی اش ندارد، که تمام خاطرات آن را، چه تلخ و چه شیرین، زیر پوسته ی تیره اش مخفی کند.

این "منم"

و من، امروزم را خواهم ساخت، زیرا که امروز هم، خاطره ای خواهد شد،

                                                                                         برای فردا...

 

[ ٢٢ آذر ۱۳٩٢ ] [ ٤:۱٤ ‎ب.ظ ] [ دختر ارغوانی ]
پيوندهای روزانه
امکانات وب