برآورده ها... - دختر ارغوانی

دختر ارغوانی
ورود شما به دختر ارغوانی را خیر مقدم عرض می نماییم.
به دلیل بروز بودن سایت لطفا از سایر صفحات وب هم دیدن نمایید.

تبلیغات هزینه نیست بلکه زمینه سازی برای معرفی وب خود به دیگران و درآمد زایی برای شماست .

نويسندگان
علیرضا
تبلیغات


دوست وبلاگی عزیزی، (سامورایی)، من رو به یک بازی جالب دعوت کرده، تا از آرزوهایی که داشتم و بهشون رسیدم پرده برداری کنم.

در همین ابتدای امر، باید یادآور شوم که دختر ارغوانی را که خوب میشناسید؟! اصلاً دنبال تریبونی میگردد که در آن هی حرف بزند! بنابر این پیشاپیش از شما به خاطر صبر و تحمل و همراهی تان تشکر میکنم.

آرزوهای برآورده نشده در اکثر مواقع بیشتر از برآورده شده ها هستند. نمیدانم چرا... نمیتوانم هم بگویم فطری است! آخر من زنی را میشناختم که در دنیا، فقط یک اتاق شش متری داشت، که تازه مال خودش هم نبود، و هرگز به یاد ندارم در دنیا چیزی برای خودش خواسته باشد. مگر حمایلی از سر امام حسین(ع) که آرزو داشت با او به خاک بسپارند. و من امروز بسیار در حسرت آن روزها هستم، که چرا بیشتر پای داستان ها و شعرها و خاطراتش ننشستم... و هرگز از یاد نبرید که لحظه ها را باید حسابی دریابیم، وگرنه روزی دیگر، آرزوی بازگشت روزهای از دست رفته، از عبث آرزوهاست! بگذریم...

من از کودکی، دختر خیال پردازی بودم و سرم پر بود از آرزوهای کوچک و بزرگی که برآورده شدن خیلی هاشان گاهی محال به نظر میرسد! اما سریع میروم سراغ آن تعداد برآورده شده ها؛

و اما یکی از شیرین ترین برآروده هایم...

همیشه آرزو داشتم دوستان زیادی داشته باشم و درکنار آنها یک دوستِ خیلی خیلی دوست، که در حقیقت یک دوست واقعی باشد به معنای واقعیِ دوستی. بنابر این از روزی که خودم را شناختم با همه گرم و صمیمی بودم و امید داشتم این رابطه ها بابی شود برای یک دوستی ماندگار، از نوعِ تا آخرِ عمری اش. اما دوستی های مدرسه برای من ماندگار نبودند و من دل نمیدادم به دلِ دوست های آن روزها. آخر ملاک من برای دوستی عمیق اصلاً چیز دیگری بود. (و ملاک آدم ها برای تعیین عمق دوستی، متفاوت است و همیشه چیز دیگری است!)

مدرسه گذشت و در 17 سالگی کاردانی شهر گرگان قبول شدم. (همینجا جا دارد بگویم که قرار بود دوم دبیرستان رشته ی تجربی ثبت نام کنم و یواشکی رفتم و هنرستان اسمم را نوشتم که خودش اَلم شنگه ای داشت! و نقاشی خواندن، آرزوی روزگار نوجوانی ام را برآورده کردم)  برگردیم به گرگان! همین در یک شهر دیگر درس خواندن، و احساس استقلال نسبی، آن هم در آن سن و سال، از آن آرزوهای برآورده شده است. و در همین دو سال، بهترین دوستم را یافتم. مادرم بسیار به من وابسته است و آن روزها وابستگی اش چندین برابر امروز بود (طبیعی است، چون هرگز از هم جدا نشده بودیم) بنابراین تنها دعایی که روزهای قبل رفتنم به گوشم میخورد این بود که دوستی پیدا کنم که از خواهر به من نزدیک تر باشد و همانطور که میدانید دعای مادرها بسیار گیراست.

شاید اگر خواهری داشتم،در فهم و احساس و وسعت قلب و پاکی، هرگز به پای او نمیرسید. بعد از این دوست، دیگر حرف هایم را به کسی نزدم. در آذرماه بود که خیلی غم داشتم و وبلاگ دختر ارغوانی را بنا کردم تا پناهی باشد برای تنهایی هایی که غم دارند... اما روزی که تفکرات دوستان امروزِ وبلاگی ام را خواندم، افکار آن روزها رنگ دیگری گرفت و همراهی شان امیدم را دوچندان کرد. حالا دیگر اینجا مکانی برای شرح غم ها نیست. منزلگاهی است برای بودن با دوستانم و به اشتراک گذاشتن تفکرات. و حالا من برای رسیدن به آرزوی دوست ها و دوستی های ناب بسیار خوشحالم و یقین دارم دوستِ مجازی تنها یک لفظ است. کسی که هست، و با انگشتانش به خاطر ما کیبورد را میفشارد، حقیقتی است محض.

بعدی، قبولی کارشناسی هنرهای تجسمی در دانشگاهی است که دوست داشتم. وقتی فهمیدم فقط یک دانشگاه در تهران کارشناسی ناپیوسته ی رشته ام را دارد، حسابی گریه کردم! و باز مادر که روی سجاده اش نشسته بود، دستانش را بالا برد و خدا را خواند. چند ماه بعد، من سر کلاس طرح های سنتیِ همان دانشگاه، اولین کلاس درس کارشناسی را تجربه کردم...

و اما آن هوایی که به سرم زده بود و با کمال ناباوری، شد؛...

یک مدتی بود با تمام وجود آرزوی خانه ی خدا و زیارت حرم امام سوم به قلبم فشار می آورد (مخصوصاً کربلا داشت میشد دغدغه ام!) و پاییز 89  پرده های عشق و اشتیاق کنار رفت و من ماندم و شوقی وصف ناپذیر از زیارتش و عید 90 بود که لبیک گفتم و سفید پوشیدم برای مهمانیِ خانه ی خدایی که همه جا در دلم و در کنارم الطافش را حس میکنم. حالا، دختر ارغوانی که خداوند یک بار سعادت زیارت همه ی ائمه ی معصومین را به او داده _با اینکه شاید هرگز لایق چنین لطفی نبوده_ آرزو دارد روزی _باشرمساری از تمام گناهانش_ در رکاب امام عصرش باشد.

همانجا از خدا خواستم معنای حقیقی عشق را به قلبم الهام کند. نه تجربه، بلکه عشق واقعی را به قلبم پیوند بزند و آن سال تمام نشده بود که انگار بزرگترین عشق دنیا قلبم را فرا گرفت و حالا میدانم که چه چیزهایی در زندگی ام ارزش دارند. و دریافتن معنای حقیقی عشق از بزرگترین و بزرگترین و بزرگترین آرزوهایی است که برآورده شده.

حالا فقط دانه دانه اشاره ای میکنم به مابقی آرزوها، که جبرانی باشد برای پرحرفیِ پاراگراف های گذشته!

همیشه برای خودم شعر میگفتم و آرزو داشتم شاعر باشم. اما نمیدانستم در چه مرحله ای قرار دارم. استادی آثارم را دید و تایید کرد و مرا شاعر نامید.

آرزو داشتم مجری باشم. بیشتر کار رادیو را دوست دارم. هنوز محقق نشده، اما بعد از شرکت در یک مسابقه با داورهای رادیویی، الآن هم مجری دانشگاهی هستم که از آن فارغ التحصیل شده ام و هم مجری مستندی که بسیار دوستش دارم.

شاید بعضی از آرزوهایم به نظر شما کوچک و خنده دار بیاید! اما همیشه آرزوی یک کتابخانه ی یاسی رنگ پله ای را داشتم که در مجله دیده بودم! و به طرز عجیبی، بدون اطلاع من و از طرف کسی که فکرش را هم نمیکردم، جلوی در خانه تحویل گرفتمش (و این از آن هدیه هاییست که تا ابد دوستش خواهم داشت)

و گواهینامه ی رانندگی! که فکر میکردم خیلی سخت و محال است و آرزو شده بود! و حالا دیگر نیست!

آرزو داشتم برادرم (که همیشه به نظر من، پورفسور همه چیز دان است) پله های ترقی را طی کند و تا اینجا آرزو کردم که کارشناسی ارشد قبول شود، و شد.

دوستم آرامش بیشتری داشته باشد، که حالا حس میکنم دارد. دوست دیگرم به دانشگاه برود، که رفته (چون حیف است کسی که سرشار استعداد است، از تحصیل عقب بماند) در دل مادرم نور امید جوانه بزند و این روزها با دیدن این دست نوشته ای که به کمدش چسبانده، یقین دارم خودش هم ایمان دارد که هر غم و اندوهی را گشایشی است و خداوند پس از هر سختی آسانی قرار میدهد.

و یک آرزو داشتم از سن چهار سالگی تا همین امسال، که شاید به نظر شما عجیب بیاید. اما برای من پا به پای آرزوهای بزرگم پررنگ بود.

آرزوی دیدن "فیل" از نزدیک! و درست در 14 تیرماه 92 من به آرزوی بسیار بزرگم دست یافتم _شاید چون بچه ها بیش از حد آرزوهایشان را جدی میگیرند و تا عمق لوح دلشان حک میکنندش_ در این حد در نظر بگیرید که با دیدنشان فقط اشک ریختم! مثل کسی که بعد از سال ها گمشده ای را می یابد!

از اینجا به بعدِ این پست رو میخوام به زبونِ محاوره بنویسم. چون جریانی از عمقِ روزمرّگی هاییه که در اصل حقیقتِ زندگیِ منه!

من تو زندگی، به همه ی جزئیات و ریزه کاری هایی که خواستم رسیدم. در واقع برام عجیبه که تا چیزی از دلم میگذره، بهم میرسه. آرزوها دونه دونه و پشت سر هم برآورده میشن. و آرزوهایی هستن که نیاز به تلاش خودم دارن و مطمئنم وقتی تلاش کنم و بخوام برآورده میشن.

خدا بیشتر از اون چیزی که هستم و باید، به من لطف داره. حتی گاهی که از دلم میگذره و بعد توی دستام میبینمش، میترسم! و شک میکنم که نکنه اونقدر بد باشم که خدا دوست نداشته باشه صدامو بشنوه...

اما یه نقطه ی تیره تو زندگیِ من هست، که برآورده شدن بزرگترین آرزوهای من به اون نقطه زنجیر شده... تا اون از بین نره، هیچ چیز سامون نمیگیره. نه برای من، و نه برای عزیزانم. و وقتی اون لکه ی تیره محو بشه، زندگی ما شکل تازه ای به خودش میگیره و ما تازه میشیم همون آدمایی که از اول باید میبودیم. الآن من خدارو شکر خیلی چیزها دارم، اما مثل اینه که همه چیز داشته باشی، اما مال تو نباشن و در اصل هیچ چیز نداشته باشی!

تا وقتی اون نقطه پابرجاست، هیچ آرزوی بزرگِ دیگه ای برآورده نمیشه! و این تنها موردیه که خدا، به قدری از خودش بی تفاوتی نشون میده که من شک میکنم این دعای من بالا رفته باشه...

برای شکستنِ این نقطه و حلولِ نور تو زندگیِ ما دعا کنید. اون وقت یه روز یه پست میذارم به این نام: ارغوانی با آرامشِ خیال جان میدهد؛ من به همه ی آرزوهایم رسیده ام.

جا داره بگم که در پایانِ این نوشته ناخودآگاه گریه ام گرفت!

برای اینکه تازه انگار یادم اومد چه آرزوهای بزرگی دارم و به جز تعداد محدودی، که البته اونها هم برام بسیار ارزشمندند، بقیه بدونِ پاسخ موندن.

خیلی فکر کردم تا همینا که نوشتم به ذهنم رسید. خیلی بده که وقتی میخوای از برآورده شدن آرزوهای بزرگ و اصلی زندگیت بنویسی، به جای اینکه تند و تند یک عالم اتفاقات خوب جلوی چشمت بیاد،کلی به مغزت فشار بیاری و تازه یادت بیاد به خیلی چیزها نرسیدی... خیلی چیزها...

دختر ارغوانی به خیلی از آرزوهای بزرگ زندگیش نرسیده!

پ.ن: من هم از سه تا از دوستان وبلاگی عزیزم برای شرکت در این بازی دعوت میکنم. (و انتخاب خیلی سخت بود!)

آبینه

شکیبا

پرهام

 پ.ن 2: اول از همه میخواستم بنویسم هولدن کالفیلد. اما ترسیدم از پستی که بنویسد و کلی دلم بگیرد...

[ ٢٢ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ٦:٢۱ ‎ب.ظ ] [ دختر ارغوانی ]
پيوندهای روزانه
امکانات وب