درخشش - دختر ارغوانی

دختر ارغوانی
ورود شما به دختر ارغوانی را خیر مقدم عرض می نماییم.
به دلیل بروز بودن سایت لطفا از سایر صفحات وب هم دیدن نمایید.

تبلیغات هزینه نیست بلکه زمینه سازی برای معرفی وب خود به دیگران و درآمد زایی برای شماست .

نويسندگان
علیرضا
تبلیغات


قراری داشتم با خودم.. باید فاتحه ی قول و قرار با دلم را بخوانم انگار!

قرار بود هرگز، تحت هیچ شرایطی، انسانی را قضاوت نکنم. یادم رفته بود انگار. و مستحق قضاوت نزد دلم، خود خود خود من هستم.

قضاوت فی نفسه جدای از انسانیت و روشن بینیست. جدای از ارزش آدمهاست.. و من ارزشی را فراموش کردم، که قرار دلم بود. آن هم نسبت به کسی که عزیز شده است و جایی دارد برای خودش در شهر کوچک قلبم.

راستش را بخواهید، درگیر این افکار بودم، که ذهنم به موضوعات دیگر هم کشیده شد. آنقدر پله پله فکر کردم، تا افکارم رسید به اعتقاد همیشگی ام نسبت به "سادگی".. یاد کافه هنر و آن شِیک شکلات همیشگی، روی میز همیشگی، که هرگز تجربه ی احساسات شیرینش را به دنیایی نمیدهم.

ترجیح میدهم توی کافه ی خاطراتم بنشینم و با اعظم شکلک درآوریم و عکس بگیریم و ذوق کنیم و بخندیم و دیگرانِ متعجب را به خنده وا داریم!

ترجیح میدهم ساعتهایی از عصر را، آنجا، میان نور کم و صدای شلوغی آشپزخانه اش بگذرانم و شاد باشم و زندگی را نفس بکشم، تا اینکه توی کافه سینما، میان صورت های عروسکی و ظاهرهایی متول نما(!) و روشنفکری، صاف و اتو کشیده بنشینم و آسمان تیره را نظاره کنم. کافه ی خودمانی خودمان را ترجیح میدهم به عصر پلاستیک کافه سینما!

ترجیح میدهم، یک روزی، یک جایی، با احساس خوبی، توی یک ماشین معمولی بنشینم که صاحبش همه چیز را میداند و فلسفه ی خاص خودش را دارد. همه چیز را میفهمد و به چالش میکشد.. کسی که یاد بگیرم از او فکر کردن را. کسی که با اندیشه های بزرگ و دل مهربان و خوبی هایی که میبارد از چشمش، و تنها من لمسشان میکنم.

ترجیح میدهم ماشین معمولی را و راننده ی فهیمش را، به پورشه سواری که مغزش را روی چشم هایش سوار کرده و ارزشش را با دارایی اش سنجیده و بزرگترین اندیشه اش، داشتن داشتنی ها و خواستن خواستنی های بیشتر است. در فکرش نشانی از فلسفه های خودساخته و خود رسیده نیست. در وجودش تلاش و مردانگی و در چشم هایش قطره اشکی از سر دلگرفتگی نیست که بفهماند، زندگی را با تمام خوب و بدش به آغوش کشیده و اندیشه کرده است.

راستش همه ی دارایی پورشه سوار عصر سیم و زر، اصلا نمی ارزد به نداشتن نگاه زیبا و مغرور و محبت مخفی و ناخودآگاه آن انسان ساده ی من، با آرزوهای بزرگ و فکرهای مختص خودش.

ترجیح میدهم دوباره بعد مدت ها، چهارراه ولیعصر را تا خود میدان توحید پیاده بیایم، با هدفونی در گوش و آهنگ باران و ستاره ی دنباله دار و راک ایرانی نانا، که هیچکدامشان ربطی به هم ندارند اما صدای جوانی میدهند.

ترجیح میدهم در روزی بارانی، با یک دوست، زیر سایه بان مغازه ای پناه بگیریم و بلرزیم و ذرت مکزیکی بخوریم و دستانمان را ها کنیم از سر ناچاری برای مهار سرما!

ترجیح میدهم ماشین خاکی و کثیف و کارواش ندیده ام را، به شرطی که لبخند بیاورد بر لب دوستانم که با شوخی و خنده و مسخره کردن کثیفی و خاک آلودگی، از دل ماجرای یک ماشین کارواش نرفته، لحظه ها را به شادی میگذرانند.

ترجیح میدهم به جای کلکسیون جواهرات و عطرهای گران قیمت و گاوصندوق های پر از سَند، یک کلکسیون لیوان و جوراب داشته باشم. رنگ به رنگ و شکل به شکل و متنوع، که هربار نگاهشان میکنم از خریتم نسبت به علائقم خنده ام بگیرد و از زیادتر شدنشان کودکانه ذوق کنم.

ترجیح میدهم پازل بزرگ نیمه کاره ام روی تخت باشد و شب های زیادی را روی زمین بخوابم و بدنم کوفته شود و هر روز با مادر بخندیم به شلختگی ها و سرزنش کند من را و من با شوخی و خنده از زیر کار دربروم و عشق کنم که زرنگی کردم و دلخوش باشم به وجود مادرم، تا اینکه در کاخی، بدون شلوغی، اما با روح سنگی و تجمل ساکن و بدون عشق مادر، لحظه ها را به مرگ برسانم.

ترجیح میدهم ساعت ها پای اتو بنشینم و وسواسانه تپه ی لباس هایم را اتو کنم و جای دسته ی اتو بر روی دستم برآمده شود و پینه کند، و با خودم به تمیزی خودم و تبحرم در اتو کردن بنازم، تا اینکه هربار لباس هایم را دسته کنم و بفرستم اتوشویی و هرگز نفهمم که باز شدن هر چروک لباسم، عرق ریختن از گرمای بخارش و پینه ی دست راستم، با تمام احمقانه بونش، چه حس خوبی دارد.

ترجیح میدهم بروم فلافل با قارچ و پنیرِ مغازه ی آقایی که رنگ دو چشمش متفاوت است را سفارش بدهم و در کوچه ی بعدی اش پارک کنم و کنار خیابان بخورمش، با احساس ساده ی لذت از طعم بی نظیر و تندی دلپذیرش.

ترجیح میدهم همیشه کار کنم و زندگی کنم با درامد خودم. مثل شروع 19 سالگی و شغل سخت و مرگ آورش، اما دلم خوش باشد که بزرگ شده ام و دلخوش باشم به استقلالی که خودم برای خودم دست و پا کرده ام.

ترجیح میدهم با دوستانم با ساده ترین وسایل ضروری، برویم مشهد و گرگان و گلاب گیری کاشان و جوانی را بو بکشیم و لذتش را به هزار سفر جهانگردی با بهترین تورها ندهیم.

ترجیح میدهم بروم دربند و هی غر بزنم برای بالاتر نرفتن و هُلم بدهند و بگویند الآن میرسیم ولی من میدانم که حالا حالا ها به رودخانه ی بالا نمیرسیم! و بعد کنار رودخانه، با بطری های نوشابه مسابقه آب بازی بدهیم و خیس بشویم و با کبریت و برگ های خشک پاییزی، کوچکترین شومینه ی دنیا را روشن کنیم و با گرمای دوستی مان گرم و گرم تر شویم.

ترجیح میدهم با دوستانم، روی تاب بچه ها توی پارک لاله بنشینیم و بازی کنیم و به محض سوت زدن آقای نگهبان و اعتراضش، جیغ بزنیم و خنده کنان فرار کنیم.

ترجیح میدهم کناره نرده های موزه در پارک با سایل و فردین* فوتبال بازی کنم و عاشق شوم از شادی شان. و از ته قلبم بدانم، بدون زرق و برق و ثروت وافر و تظاهر هم میتوان شاد زیست و عاشق بود و زندگی را زندگی کرد.

من سادگی را به تمام زرق و برق عالم ترجیح میدهم، به شرط دلخوشی. و معتقدم ارزش انسانها به پاکی قلب و بزرگی اندیشه و انسانیت جاری در زندگیشان است.

آدم های ساده را دوست داشته باشید، که میان شلوغی و همهمه ی دنیای معاصر، ساده زیستن "درخشش" است.

پ.ن: ثروت و تمکن مالی را همه دوست دارند. و من هم. هیچ کس از این قاعده مستثنی نیست. اما در اینجا، فهوای کلام، پیام جاری در متن نوشته است.

* سایل و فردین کوچک مردانِ بزرگ دلِ فال فروش بودند. روزگاری دوست بودیم..

[ ٢٩ تیر ۱۳٩٤ ] [ ٧:٤٢ ‎ق.ظ ] [ دختر ارغوانی ]
پيوندهای روزانه
امکانات وب