سال ها میگدرد، حادثه ها میمانند.. - دختر ارغوانی

دختر ارغوانی
ورود شما به دختر ارغوانی را خیر مقدم عرض می نماییم.
به دلیل بروز بودن سایت لطفا از سایر صفحات وب هم دیدن نمایید.

تبلیغات هزینه نیست بلکه زمینه سازی برای معرفی وب خود به دیگران و درآمد زایی برای شماست .

نويسندگان
علیرضا
تبلیغات


نشسته بودیم تا نوبتمان شود. آقا و خانمی وارد سالن شدند. اینکه سوال داشتند یا دنبال بخش خاصی میگشتند را نمیدانم. فقط متوجه صدای آرام و پچ پچ ها و نگاه پرسجو گرشان شدم.
خانم مسنی که سه ردیف جلوتر از من نشسته بود جوابش را داد. هنگام خروج از کنارم گذشتند و جمله ی آخر مرد آزرده خاطرم کرد
_هرکی خوشی میزنه زیر دلش زود میاد واسه اِفه روان درمانی.. ای بابا..
رفتند.
به اطرافم نگاه کردم. زوج جوان ساده ای بودند با لهجه ای خاص و دو فرزند خردسالشان. مرد بلند بلند با گوشی موبایلش حرف میزد و اتفاقات را به کسی گزارش میکرد!
پنجاه میلیون پولش را در معاملات کاری خورده بودند. صبح که از خواب بیدار میشود از فرط فشار عصبی و فکر و خیال، گردنش به یک سمت ثابت مانده بود. مثل اینکه از روبرو به سه رخ کسی نگاه کنی!
آنطرف تر زنی سر بر شانه ی همسرش گذاشته بود. هوشیار بود و صحبت میکرد. ولی گاهی خیره به جایی نگاه میکرد و اختیار سرش را از دست میداد. گویی از حال رفته باشد.
با آن خانم مسن همصحبت که شدم، فهمیدم از شهر دوری آمده است. پسرش غذا نمیخورد. هرچه سعی میکرد، حتی در نهایت گرسنگی، بدون داشتن مشکل فیزیکی، قادر به خوردن دو سه قاشق غذا بیشتر نبود.
درکش برایم مشکل بود. راستش مشکل نه، اصلا برایم قابل درک نبود!
وارد مطب شدم. از ابتدا پرسید و به انتها رسید.. داروها را عوض کرد. حرفهایمان خیلی طولانی شده بود انگار.. خودش هم این را فهمید. به ساعت نگاه کرد و نسخه را نوشت. گویا اورژانسی مشاوره لازمم و سفارشات آخر را گفت و من از اتاق خارج شدم
زن جوانی با پسر جوان تری نشسته اند و تا من را میبینند زن جوان از تبحر و سابقه دکتر از من سوال میکند. پاسخش را با لبخند میدهم و سعی میکنم پر انرژی باشم.
پسر جوان یکسره داشت با گوشی اش بازی میکرد. وقتی زن اشاره کرد که مادر اوست نزدیک بود از تعجب شاخ دربیاورم!! مثل خواهری بزرگتر به نظر میرسید. پسرش فقط حرف های ضروری را به زبان می آورد و مشکلش زیاد بود. از مشروط شدن های دانشگاه و عدم توجه و به عهده نگرفتن مسئولیت ها و پرخاشگری و...
مادرم که در این فاصله مشغول گرفتن وقت بعدی از منشی بود آمد. بی درنگ از زن جوان خداحافظی میکنم. میدانم تکرار این رفت و آمد ها چقدر خسته اش میکند.
پله ها را که پایین میرفتم به فکر پدر دو کودک و حال خرابش بودم. مرد مالباخته که تمام زندگی اش را و تمام رخ بودن صورتش را! در معامله ای تاراج کرده بودند و خوشی بر دلش نبود..
به فکر زن خیره که در بیهوشی اش خبری از خوشی نبود..
آن مادر نگران و پسر غیرقابل درکش که خوشی بر دلشان نزده بود..
پسر جوان و استیصال مادری که آینده فرزندش به لحظه های امروز بند بود و روزگارش خوش نبود.
و من، با ترک های دلم از گذر سالها و آدم های فراموش نشدنی و نفرت. و لحظه هایی که ذره ذره پشت پرده ی سربازی و حمایت و استقلال و رنج و ترس آب میشدند

[ ٢٢ خرداد ۱۳٩٤ ] [ ٢:۱٠ ‎ق.ظ ] [ دختر ارغوانی ]
پيوندهای روزانه
امکانات وب