دیروزِ خوب دوست داشتن ها - دختر ارغوانی

دختر ارغوانی
ورود شما به دختر ارغوانی را خیر مقدم عرض می نماییم.
به دلیل بروز بودن سایت لطفا از سایر صفحات وب هم دیدن نمایید.

تبلیغات هزینه نیست بلکه زمینه سازی برای معرفی وب خود به دیگران و درآمد زایی برای شماست .

نويسندگان
علیرضا
تبلیغات


صبح است و بیدار شده ام و آماده ام بروم آرایشگاه زهرا، برای مراسم نامزدی آن یکی زهرا که میشود دخترعمه ی دختر ارغوانی.

مامان حسابی نگران است که نکند گرسنه بمانم. اصرار دارد حتماً چیزی بخورم و بعد بروم.

از دیدن بشقاب قرمه سبزی گرم شده تعجب میکنم! اما چند قاشق میخورم و کنار میگذارمش.باز هم کلی سفارش میکند برای خوردن به موقع نهار و قرص ها.

دلم میخواهد به مامان بگویم دوستت دارم... مامانِ من، عزیزِ جانم، همراه لحظه های نیک و بد زندگی ام، دوستت دارم.

میروم دم خانه ی اعظم و با هم میرویم دنبال زهرا و بعد به آرایشگاهش. زهرا تند و تند حرف میزند و کارش را خیلی خوب بلد است. هم آرایشگری را و هم عکاسی را.

میان همهمه ی حرف ها و عکس ها و تعریف ها و هر آنچه گذشت، دلم میخواهد به زهرا بگویم دوستت دارم... زهرای مهربانم، دوستت دارم.

اعظم اما هر روز و هرلحظه در زندگی ام حضوری صورتی و لطیف دارد. از همان ابتدا با کلی جعبه  و هدیه و صبحانه ی میوه ایِمان می آید. مثل همیشه لبخند دارد و با خودش حس خوب آورده است.

زهرا توی آرایشگاه، لباس پفی! نامزدی دارد. میپوشم و اعظمِ من از خودم شادتر است.  دست آخر با سیب های خوشمزه ی همیشگی اش بدرقه ام میکند.

در نگاه آخر، دلم میخواهد به اعظم بگویم دوستت دارم... اعظم من، دوست و خواهر نازنینم، دوستت دارم.

وقتی به خانه میرسم، فیلمی را که از خودم با لباس پفی! گرفته ام، به محمد نشان میدهم. نگاه میکند و لبخند میزند. نمیدانم بغض است، ناراحتی است، یا چیز دیگری.. در نگاهش یک پیامی است که به قلبم متصل میشود.

دلم میخواهد به محمد بگویم که چقدر دوستت دارم... یگانه برادرم، هستی ام، دوستت دارم.

عصر آماده ایم که به تالار برویم. بر خلاف ترافیک سنگین ستارخان و یادگار امام، به موقع میرسیم. عمه محبوب اولین نفری است که میبینم. هر وقت به ظاهرِ خودم میرسم و مرا میبیند، با نگاه اشک آلود بغلم میکند و از ته دل میگوید ان شاا... عروسی تو باشد. آن آغوش و آن نگاه اشک آلودِ صادقانه را به دلم مینشانم.

دلم میخواهد به عمه بگویم دوستت دارم... عمه محبوب خوبم، دوستت دارم.

کمی منتظر میمانیم تا زهرا، عروس خانمِ ما برسد. زهرا را که میبینم همدیگر را در آغوش میکشیم. برایش آرزوی خوشبختی میکنم و گوشه و کنار مراسم، با هم از ماجرای عروس شدنش صحبت میکنیم. زهرا دو سه سالی از دختر ارغوانی کوچکتر است. یک احساس لطیفی نسبت به اتفاق شیرین زندگی اش دارم.

دلم میخواهد به زهرا بگویم دوستت دارم... زهرای عزیزم، دوستت دارم.

آخر های مراسم، مرضیه و مادرش (که دختر عمه ی دختر ارغوانی است) به من و مامان، طوری که دیگران نشنوند میگویند دوست داریم اول به شما خبر بدهیم که مرضیه هم ماجراهایی دارد از ازدواج و خبرهایی است. گویا هنوز کسی خبردار نشده.. قرار میشود مرضیه بعد از مراسم، برایم عکس داماد احتمالی را بفرستد.

به خانه که برمیگردیم، یادآوری میکنم که الوعده وفا! و مرضیه با کلی توضیح عکس را میفرستد. باز یک حس خوبی در قلبم جوانه میزند و برایش آرزوی خوشبختی میکنم، با کلی حرف.. در آخر مینویسد، مثل خواهرم میمانی ارغوانی و دوستت دارم. و این دوست داشتن، به عمق جانم ریشه میدواند.

دلم میخواهد به مرضیه بگویم دوستت دارم... مرضیه خوش قلب، عروسک مهربان (نامی که من صدایش میکنم) دوستت دارم.

امروز گذشت... چراغ ها را خاموش میکنم. روزم را مرور میکنم و احساس جاری در تمام لحظه هایم را. احساس حضور یک عشق.. همان عشق ازلی که قبل از بودنم بود و تا بعد از بودنم نیز هست... همان که مهر دلم به وجودش گره خورده... همان که در قلبم ابدی است و لحظه لحظه کنار خودم دیدمش.

دوست دارم فریاد کنم دوست داشتنش را... عشق من، همنفس و همراهم، با یک دنیا حرف نگفته.. دوستت دارم.

و خدای بزرگ... در تمام لحظه ها و با تک تک سلول هایم، بی پرده دوستت دارم. نگفته هایم را که میشنوی.. دوستی ها و دوست داشتن هایم را حفظ کن.

دوستت دارم و با آرامشی مثال زدنی، میان تمام دوست داشتن های عالم، به خواب میروم

[ ٤ اسفند ۱۳٩۳ ] [ ٥:۳٢ ‎ب.ظ ] [ دختر ارغوانی ]
پيوندهای روزانه
امکانات وب