پیر تر که میشوم... - دختر ارغوانی

دختر ارغوانی
ورود شما به دختر ارغوانی را خیر مقدم عرض می نماییم.
به دلیل بروز بودن سایت لطفا از سایر صفحات وب هم دیدن نمایید.

تبلیغات هزینه نیست بلکه زمینه سازی برای معرفی وب خود به دیگران و درآمد زایی برای شماست .

نويسندگان
علیرضا
تبلیغات


رهگذری بودم، که تنها از کنارشان رد میشدم...

قرار بود رد شوم، اما... به خودم که آمدم همراهی شان میکردم!

آخر جادویی داشت پیر مرد در کلامش، که هر عابر شنوایی را اسیر لحن صدایش میکرد...

نمیدانید چه حس خوبیست، پشت سرِ مرد و زن کهنسالِ عاشقی، کنار کاج های بلند قدم بزنی و عاشقانه های سال های اشتراک عشق و احساس و دلدادگی شان را مشتاقانه استراق سمع کنی و محظوظ اشتیاقی شوی که گذر عمر و ورق زدن تقویم زندگی، ذره ای از آن کم نکرده.

نمیتوانم شرح مکالمه ی دو پیرِ عاشق را برایتان کامل بازگو کنم. راستش را بخواهید میتوانم، اما نمیخواهم! بگذارید گناه فال گوش ایستادنم پشت سر آنها، به گردن خودم تنها بماند! که چه شیرین گناهی بود این تعقیب...

- کاش هیچوقت نبینم اونروز رو که تو نباشی. کاش من زودتر برم مریم خانوم!

+ شما همه کسمی آقا. نباشم که نباشی. خدا منو زودتر میبره آقا. من خوابشو پارسالی که رفتیم زیارت خانوم معصومه (س) دیدم...

پیرمرد اجازه نداد حرف زن تمام شود و پرید میان کلام غم بارش...

- مریم خانوم چرا از این چیزا تعریف میکنی؟ اول که داشتی از تولد سعید میگفتی. وای انقدر ریز بود که از بغل کردنش میترسیدم (و من پنداشتم سعید پسرشان باشد) مریم خانوم داشتی از دستم میرفتی ها! آقا عبدالعظیم به دادم رسید...

بعد، از خانه ی کوچک و بدی روزگار و جفای آشنایان گفتند. اما پیرمرد از خوش اقبالی اش در روزهای سختی گفت و شکر کرد خدا را بابت داشتن زنی مهربان و سازگار.

روی نیمکت سبزِ متحرک که نشستند، خودم را به چمنِ کناری رساندم و ساعتی روی چمن های خیس به انتظار لمس احساس های نابشان جا خوش کردم! آنقدر غرق در صحبت از روزگار رفته بودند، که احتمالاً حتی حسّم هم نکردند!

شیرین تر شد وقتی فهمیدم آن روز، سالگرد ازدواجشان است. و من هی حالم دگرگونِ مهرشان میشد و میبالیدم بهشان...

برف باریدن گرفت... و رفتند.

وقتی رفتند، انگار تکه ای از آینده ای را کندند و با خود بردند، که لحظه لحظه آرزویش را دارم. و حال، در این اندیشه ام؛ آینده چه میشود؟ آرزوهای آبی ام بال میگیرند؟... نکند غرق شوم... گم شوم...

نکند روزی مثلاً در 60 سالگی (اگر عمری باقی باشد) یادم برود سالگرد ازدواجی را که هنوز شکل نگرفته! نکند در روزگار کهنسالی و عمق نیاز روحی آن دوران، کسی نباشد که در گوش کم شنوای پیرم، از عاشقانه هایش برایم نجوا کند... نکند این احساس و شکوفایی بالِ عاطفه ها، تنها مال این روزگار جوانی ام باشد و آن روزها، که سپید میشوند کمند موهایم از تیرگیِ روزگار، حتی برایم مهم نباشد که دستی، دستان چروک خورده ام را بفشارد و بگوید که هست، هنوز هم عاشقانه هست، برای تویی که پیری اما در چشم من زیبا و دلنشین و خوش نگاهی. نکند...

 

و تمام راه را تا خانه، در اندیشه ی آن مرد بغض کردم، که هنگام تعبیر خواب مریمش، چه تنهایی غریبی فرا میگیرد آن روح لطیف را...

و کاش هرگز، هیچ خوابی تعبیر نشود.

[ ۱٤ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ٥:٥٢ ‎ب.ظ ] [ دختر ارغوانی ]
پيوندهای روزانه
امکانات وب