آن چیزی که خوب نیست! (یا، ارغوانی جان میگیرد) - دختر ارغوانی

دختر ارغوانی
ورود شما به دختر ارغوانی را خیر مقدم عرض می نماییم.
به دلیل بروز بودن سایت لطفا از سایر صفحات وب هم دیدن نمایید.

تبلیغات هزینه نیست بلکه زمینه سازی برای معرفی وب خود به دیگران و درآمد زایی برای شماست .

نويسندگان
علیرضا
تبلیغات


من آدم ترسویی هستم! البته دیگرانی که از بیرون نگاهم میکنند، مرا قوی و شجاع میدانند.

اصلاََ بگذارید یک اعترافی بکنم؛ در اصل من آدم ترسویی هستم، که همیشه سعی میکند شجاع باشد! آدمی که خودش این را خوب میداند، اما دیگران، نه. (البته همیشه راضی بوده ام از این پنهان کاری بزرگ!)

دلیلش هم یک "چیز" مبهمی است که درون این دختر ارغوانی زندگی میکند و ماهیتش معلوم نیست!

نمیدانم یک جور غرور کاذب است، ترس است، دیوار است... اصلاََ انگار سنگ است و اصالتش تاریک...

این "چیزی" که میگویم، خیلی وقتها در زندگی ام، جلوی خیلی کارهای "دلی" را که خواسته ام انجام دهم، گرفته و نگذاشته خیلی چیزها اتفاق بیفتد.

بعد همین "چیز" به ظاهر عقلانی، که در لحظه "خوب" به نظر می آمد، همیشه ی خدا مرا پشیمان کرده و حسرت خیلی چیزها... خیلی کارها... و تجربه ی خیلی عواطف ناب را بر دلم گذاشته است.

خیلی وقت ها خواستم و جلو نرفتم... توانستم و انجام ندادم... دیدم اما بریدم... حالا، من، اینجا، روی تختی از دایره های ارغوانیِ گرداب مانند، به لحظه های از دست رفته ای می اندیشم، که  اوج گرفتن روحم را بلعیده اند. همه اش هم برای یک "چیزِ پوچ لعنتی" و سدّ مانند، که اصلاََ نمیدانم چیست!

میدانید... چندی پیش باز من به خاطر آن دیوارِ پوچیِ مبهم، از یکی از بهترین دوستانِ تمام سالهای زندگی ام فاصله گرفتم! و اگر آن دیوار نیکو بود، پس چرا من تمام مدت رنج کشیدم و راضی نبودم؟

همین "چیز"، به اینجا بسنده نکرد و باز هم ادامه داد... و بعد، رکود و کرختی و سکون دستاوردش بود. چرا دیگر حتی یک بیت شعری که دستِ کم به دل خودم بنشیند، به ذهن زخمی ام خطور نکرد که روی کاغذ بیاورم؟ و حتی راضی بودم چند کلمه ای باشد که بنویسم و مچاله اش کنم و دور بریزمش! فقط بیاید روی کاغذ... اما نشد. نیامد.

پریشب یک مروری کردم بر خاطراتم و دیدم این دوستی که خواهرم بوده و از خواهر به من مهربان تر، از روز شروع این فاصله ی مه آلود، چند باری نزدیک شده... جلو آمده...

اما آن "چیزی" که نمیدانم چیست، از روی ترس مقابله، و یا هر چیزی که باز هم نمیدانم چیست، نگذاشت آن اس ام اسی را که از احوالم پرسیده بود جواب دهم. نگذاشت بروم به صفحه اش و از احوالش بپرسم. نگذاشت سری به او بزنم...

اما حالا خودتان قضاوت کنید؛ چه کسی بزرگ تر است؟

قطعاََ کسی که پیامی داد و گفت: ارغوانی، خوابت را دیده ام، حالت چطور است؟... پیام داد: حتماََ برو به دانشگاه، اجرا داری... به صفحه ام سر زد و نوشت: تنها اشک... و عشق تنها عشق...

و آن "چیز" لعنتی مرا ترساند و جلودارم شد برای پاسخ دادنش و هرگز هم برای اجرای آن روز نرفتم... چون چه فایده ای دارد بالای آن سن (که تعلق خاطرت است) باشی و وقتی به جمعیت پایین پایت چشم میدوزی، لبخند آشنایی نباشد که به اضطراب لحظه هایت آرامش ببخشد و جلوی فراموشی و لرزش صدایت را بگیرد...

شک نکنید او همانی است که باید باشد. همانی است که آنروزی که ارغوانی دلش از بی خواهری اش شکسته بود و میان آنهمه غریبه ی خاکستری گریست، و غرور شیشه ای اش ترک برداشت، پناه ارغوانی شد و آغوشِ خواهرانه ای، برای اشک هایی که نوجوانی مرا به سختیِ جوانی پیوند میزدند...

و من که همیشه ی عمر تعلل کردم و تعلقاتم را دادم برای آن سدّی که حائل من و علائقم بود، دیروز بی هوا برخاستم و خودم را به دلِ ماجرا زدم...

میدانید، برنامه ریزی کارها را خراب میکند. باز آن "چیز لعنتی" می آید گریبانت را میگیرد و اراده ات را در نطفه خفه کرده و نمیگذارد خودت باشی.

بنابراین بعد از اینکه زیپِ بوتم را بالا کشیدم، "چیزِ" حقیر و بیچاره را گذاشتم روی پله ی اول و با قدرت، با کفِ کفش له اش کردم و اینبار سبک تر از همیشه از پله ها پایین رفتم. مثل ماشینی که در سرپایینی کلاج اش را میگیرید و سبک و راحت شتاب میگیرد، انقدری شتاب گرفتم که اصلاََ نفهمیدم چطور شد به دمِ درِ خانه ی سپیدش رسیدم!

اما من خیلی نامردم! چون باز هم خودخواهی کردم و گلی را برایش بردم که خودم دوستش دارم! آخر نرگس در فصل سرما بوی زندگی میدهد و این روزها ارغوانی زنده ترین زمستان عمرش را میگذراند...

تا به حال هیچ سرمایی را لذت بخش تر از سوزِ سرد پارکینگ خانه شان احساس نکرده بودم... و چه شوقی داشت آن 5دقیقه انتظاری که 5ساعت، یا شاید هم 5روز طول کشید...

میدانید، این دوست "تک" است. یک روزی می آورمش تا ببینیدش! باور کنید تا نبینید باور نمیکنید که چطور آدمیست!

دختری است که وقتی دیدمش، از حلقه ی اشکِ چشم هایش، نور میپاشید. و اینبار، دستهای گرم او بود که سرمای دست های مرا خاموش کرد.

فرشته ای که بعد از مدت ها دوری، باز هم برای من لبخند داشت و حتی ذره ای، ذره ای و ذره ای تغییر نکرده بود.

میدانید "صمیمانه لبخند داشتن" برای دوستی که هفت ماه است ناخواسته دلت را رنجانده، چقدر بزرگی میخواهد؟

میدانید عوض نشدن، گنج ارزشمندی است که هرکسی در جزیره ی وجودش ندارد؟

میدانید بخشش چقدر عظمت میخواهد؟

میدانید؟

پ.ن: پنج شنبه 19دی ماه 1392 هجری شمسی، یکی از زیباترین و برجسته ترین روزهای عمر دختر ارغوانی است، که همیشه در تقویم دلش، با رنگ طلایی مشخص میشود.

[ ٢٠ دی ۱۳٩٢ ] [ ٢:٤٥ ‎ب.ظ ] [ دختر ارغوانی ]
پيوندهای روزانه
امکانات وب