من انارم. دانه دانه... - دختر ارغوانی

دختر ارغوانی
ورود شما به دختر ارغوانی را خیر مقدم عرض می نماییم.
به دلیل بروز بودن سایت لطفا از سایر صفحات وب هم دیدن نمایید.

تبلیغات هزینه نیست بلکه زمینه سازی برای معرفی وب خود به دیگران و درآمد زایی برای شماست .

نويسندگان
علیرضا
تبلیغات


به نظرم همه ی دیوانه ها موهایشان کوتاه است. شاید برای همین موهایم را کوتاه کردم!

لبش را گزید و گفت: میخواهی شبیه فریدا کالو باشی؟!

اما من میدانستم زمین تا آسمان با فریدا فرق دارم.. فقط نقاشی هایمان شبیه هم است! و یک اثر مشترک داریم.. که چشمان من روی صورت اوست.

من هم موهایم را دوست داشتم. اما دیگر دست و پاگیر شده بود. متوجهید چه میگویم؟!

دیوانگی هم عالمی دارد برای خودش! آخرش یک روز چشم باز میکنم و میبینم که دیوانه ام.

البته شاید من نتوانم تشخیص دهم. این را حتماً یک روزی خود شما به من خواهید گفت. آخر دیوانه که خودش به دیوانگی اش یقین ندارد! (از شما چه پنهان من الآنش هم کمی شک دارم که کاملاً سالم باشم) خدا را چه دیدید؟ شاید آنقدر که  عرق ریخته ام و ترسیده ام و حرص خورده ام و در عین اینکه حراست کرده ام، کاری از دستم بر نیامده، الآنش هم از حالت عادی خارج شده باشم!

یک سری احساسات سانسور شدنی نیستند. اصلاً بیان شدنی نیستند که قرار باشند یک جاهایی شان را قیچی کنیم...

میدانید؟ گاهی از خودم میترسم! اگر قرار باشد خودم باشم، همه چیز بیش از پیش قوت میگیرد و این برای من شیرین، و بر دیگران تلخ جلوه میکند.

چاره فقط این است که بازی کنم! هر نقشی که دوست داشته باشید! مهربانی... تلخی... محبت... غمگین باشم؟ یا شاد دوست دارید؟

هر چه بگویید من همان میشوم! اما همیشه حرف میزنم. حتی اگر ساکت باشم هم حرف میزنم...

جایتان خالی دیشب دست کردم توی تلوزیون و عادل فردوسی پور و کی روش را کشیدم بیرون. کانال بعدی مدینه پخش میکرد! مهدی سلطانی و پریوش نظریه را هم آوردم. آن آقای اخبارگو را هم از شبکه ی خبر بیرون کشیدم. راستش اسمش را نمیدانم! طفلی وسط پخش بود. اما دیگر چاره ای نداشت!

یک میز گذاشتم و نشستیم گِردش و کلی برایشان حرف زدم. اصلاً قرار این بود. قرار بود که همه فقط نگاه کنند. اصلاً آورده بودمشان که حرف هایم را بشنوند.

آقای اخبارگو گفت خودت از دستنوشته هایت بهتری! همین مدلی بمان و همیشه برایمان درد و دل کن!

همین که دهان باز کرد از گوشش گرفتم و دوباره چپاندمش توی کانال خودش تا برای مردم پشت سر هم حرف بلغور کند! آخر قرارمان بود که آنها اصلاً حرف نزنند.

حرف که میزد، یاد اخبار زندگی کوتاهم می افتادم انگار

من برایش یک گزارش نوشتم از تمام باورهایم. از تمام شعله ها. یک گزارش به رنگِ انارِ دلم. و آن دانه ی گمشده ی بهشتی. یک گزارش از تمام رویاها و از تمام حقیقت هایم.

از نور، از گسستن. از مهر. از زندگی کردن. نه فقط زنده بودن ها. نه! زندگی کردن به تمامِ معنا.

برایش روی جاهای تلخ گزارش را با ماژیک قرمز خط کشیدم که نخواند.

دنیای درد را گذاشتم زیر خطوط قرمز. سردی ها را هم. تمام صداهای بلند و زمزمه ها را...

دیوانگی را گذاشتم اما بماند. که برای همه بخواندش.. دیوانگی اگر خوانده نشود، همه ی آن گزارش کذایی را باید گذاشت برای شبکه ی پویا، که لا به لای کارتون ها پخش شود. چون دیگر فقط بچه ها باورش میکنند. تازه آن هم شاید!.. دروغ چرا؟ آن ها هم باور نمیکنند.

قرار شد وقتی اخبار تمام شد، دکمه ی تکرار را بزنم و کنترل تلوزیون را بیاندازم توی همان شبکه ی خبر، که برای همیشه و همیشه و همیشه، خبرهای خواستنی ام، و آنچه در دل دارم پخش شود، برای همه ی مردم دنیا. از تمام تلوزیون های سیاه و سفیدی که تنها انارها را سرخ نشان میدهند، اما... این کار را نکردم!

آخر، به انارِ دلم که نگاه کردم، به جز دانه ی بهشتی اش که تو بودی و سرخ، همه اش، سیاه و سفید بود

 

[ ۱۳ تیر ۱۳٩۳ ] [ ۸:٢۱ ‎ب.ظ ] [ دختر ارغوانی ]
پيوندهای روزانه
امکانات وب