مردی که با من زندگی میکند - دختر ارغوانی

دختر ارغوانی
ورود شما به دختر ارغوانی را خیر مقدم عرض می نماییم.
به دلیل بروز بودن سایت لطفا از سایر صفحات وب هم دیدن نمایید.

تبلیغات هزینه نیست بلکه زمینه سازی برای معرفی وب خود به دیگران و درآمد زایی برای شماست .

نويسندگان
علیرضا
تبلیغات


مردی با من زندگی میکند، که یک روز سوار تاکسی سمند زرد رنگی شدیم و نزدیک پل حافظ، بیمارستان نجمیه را نشانش دادم.

مردی با من زندگی میکند که آن شب گرم مردادی، میان فریادهای زن جوانی _نه! نوجوانی_ توی آن بیمارستان که من زاده شدم، بالای سرم بود و آمدنم را به جهان بی پایان هستی نظاره میکرد.. همانجا بود که برای بار اول، انگشت اشاره اش را به دستان کوچکم فشردم.

مردی با من زندگی میکند که روز اول مدرسه _همان روز که از ترس از حال رفتم، اما گریه نکردم_ کیف نارنجی رنگم را به دست داشت و کنارم بود و میخندید و گلایلم را به دست راستم داد که طراوت بگیرم. و مردی که هر روز بعد از مدرسه می آمد دنبالم و من، از دم در ساختمان ورودی، تا انتهای حیاط بزرگ دبستان والعصر، زیر آن کاج های بلندِ سر به آسمان کشیده ی همیشه سبز، میدویدم تا او را که مثل همیشه روی زانو بر زمین نشسته به آغوش کشم.

چقدر با هم یواشکی تمام لقمه های نان و پنیر و نان و مربای هویج را روی سطل های زباله ی حیاط مدرسه گذاشتیم برای کلاغ ها و با هم خندیدیم به فرار از خوردن تمام تغذیه های زنگ های تفریح روزهای مدرسه.

مردی با من زندگی میکند که بزرگ شدنم را در دوران راهنمایی دیده.. اصلاً خودش برایم دفتری خرید و گفت تمام آرزوهایت را تویش بنویس و من نوشتم میخواهم نویسنده شوم. و نوشتم همه ی مادرها و پدرها با هم خوب باشند و همه ی برادرها بروند دانشگاه و تمام خاله های کوچک عروسی کنند و خوشبخت شوند و نیلوفر، عروسک کودکی ام را دوباره داشته باشم. و یادم است خودش برایم یک نیلوفرِ دوباره خرید.

همان مردی که وقتی اول راهنمایی نقش ماه را در آن تئاتر بازی کردم، گفت به همان اندازه مغرور و زیبایی. و بزرگ تر که شوی، ماه تر و آرام تر خواهی شد. و من تجربه ی کهنه ی آن مرد را پذیرفتم. چون از لحظه ی تولد با من بوده و مرا دیده و همه چیز را میداند..

مردی با من زندگی میکند که دستم را گرفت و از آن دبیرستان شاهد لعنتی بیرون کشید و گفت بیا برویم دنبال علائقمان و با من توی هنرستان مدرس نقاشی خواند و هر بار که تابلویی کشیدم، لبخندی زد و تشویق کرد و افتخار کرد...

مردی با من زندگی میکند که گفت بیا دور شویم! و برایم بلیطی خرید و فرستاد به آن شهرِ سبز. و با هم "نهارخوران" ها رفتیم و "روستای زیارت" ها رفتیم و "جنگل" ها رفتیم و  "آبشار کبود وال" و "مینودشت" و "لووه" و هزار جای دیگری که هر لحظه اش را کنارم بود و به شادمانی ام و به شادابی جوانی ام و به غرورم و به تمام لحظه هایم لبخند میزد. لبخند میزد و تشویق میکرد و افتخار میکرد..

همان مردی که برای کنکور بعدی اشک هایم را پاک کرد و اطمینان داد که همراهم است و ما هر دو با هم تلاش میکنیم و تهران قبول میشویم و الحق که تجربه اش همیشه به کمک من آمد و من در  این شهر، رشته ام را خواندم و به این در و آن در زدم و فعالیت ها کردم و روزی دستش را گذاشت روی چشمم و گفت بیا استراحت کنیم. بس است همه ی این کارها و فعالیت ها. بیا آرام باشیم و من آرام تر شدم. گفت بیا ساکت باشیم و من ساکت تر شدم. و گفت بیا رنگ به رنگ نباشیم و من یکرنگ تر شدم.

مردی با من زندگی میکند که روزی برایش "عروسک های چینی" و "شجاع دل" و "هیولاخوانی" را تعریف کرده ام. خوب به خاطر دارم که هنگام تماشای تمام فیلم ها و تئاترهایی که دیده ام و خواندن تمام کتاب هایی که خوانده ام و دیدن تمام عکس هایی که نظاره کرده ام و گوش دادن تمام موسیقی هایی که شنیده ام، همراهم بوده.

من تمام خاطراتم را برایش با آب و تاب گفته ام و هربار، فراموش میکنم و باز هم میخواهم که بگویم و او هر بار یادش نمی آید و من باز هم تعریف میکنم. ده بار و صد بار و هزاران بار. مردی که همیشه گوش شنواست و همیشه لبخند میزند و همیشه افتخار میکند.

مردی با من زندگی میکند که از لحظه ی تولد تا امروز، لحظه لحظه، بودنم را، رشدم را، بزرگ شدن افکارم را و زندگی ام را دیده و کنارم بوده. و لبخند زده و به نداشته هایم افتخار کرده.

باید جمله بندی ام را عوض کنم...

باید بنویسم " در رویای من، با من و در من، مردی زندگی میکند"...

و این زندگی، همه اش، رویای من است.

بعداً نوشت (9 تیر-17:09) : شاید من خوب نتونستم منظورم رو بنویسم... نمیدونم. اما همه ی این زندگی رو با عشقی گذروندم، که از لحظه ی تولد تا مرگ همراه منه. و همه این لحظه های زندگی کنار من بوده. این مرد، میتونه عشق من باشه. و برای هر دختری عشقش. و زنی باشه برای هر پسری و هر مردی... نمیدونم. شاید الآن هم نتونستم خوب بیانش کنم. اما حسیه که هست.

[ ۸ تیر ۱۳٩۳ ] [ ٩:٢٦ ‎ب.ظ ] [ دختر ارغوانی ]
پيوندهای روزانه
امکانات وب