و عشق، تنها عشق... - دختر ارغوانی

دختر ارغوانی
ورود شما به دختر ارغوانی را خیر مقدم عرض می نماییم.
به دلیل بروز بودن سایت لطفا از سایر صفحات وب هم دیدن نمایید.

تبلیغات هزینه نیست بلکه زمینه سازی برای معرفی وب خود به دیگران و درآمد زایی برای شماست .

نويسندگان
علیرضا
تبلیغات


دیشب آمده بودم از احساسات خوبی که در اتمسفر وجودم موج میزد بنویسم، اما نشد...

گاهی احساس های خوب، دستهای آدم را قفل میکنند. و خوب است که قفل شوی به این همه ذوق. قفل شدن به عاطفه ها خودش حال و هوایی دارد...

مثل حال و هوایِ یک عصر سرد زمستانی و دیدار با دوستی قدیمی، بعد از مدتی طولانی... مثل حال و هوای آن کافه با درهای شیشه ای، که آخر سر هم اسمش را درست یاد نگرفتم! (نمیدانم قهوه باشی چی، یا قهوه چی باشی و یا...)... حال و هوای نوشیدن آن قهوه ی شیرین و اندکی حرف و یادِ این زمانی که بی خبر بودیم از حال هم... و آن لواشکی که به یاد لواشک های فرحزادمان با او نصف کردم... اصلاََ همه ی اینها را که کنار بگذاریم، از نوشتن راجع به پیاده رویِ چهارراه ولیعصر تا توحید نمیشود گذشت!

نمیتوان از پیاده روی، در حالی که سرما صورتت را سرخ و دستانت را بی حس کرده، اما گرمی از لمس خاطره ها ننوشت...

-اصلاََ عوض نشدی! هنوزم مثل همون وقتایی...

و این حرف، دلگرمی بزرگی بود برایم در روزهایی که هرکسی میرسد از تغییراتم میگوید.

این بود قصه ی حال خوب دیروزم و اما امروز...

یک اتفاق خوب در حال رخ دادن است

فکر میکنم لحظه ای که در حال نوشتنِ دلنوشته ی "سری از هم جدا داشتیم" بودم، ستاره ی دنباله داری از آسمانِ بالای سرم رد شده... آخر میگویند با گذر هر ستاره ی دنباله دار، آرزویی برآورده میشود.

از ستاره که بگذریم، یقیناََ خداوند نور اجابت را به دلِ دعاهای شمایی داد که برای ما دعا کردید.

من امروز، خبری از خواهرم دارم. دوستی که سلام کرده و نوشته است: و عشق، تنها عشق... تو را به گرمی یک سیب میکند مانوس

پ.ن:دوستی گفته بود شاد و امیدوارکننده بنویس.

آقای روغنی، انگار به دَمِ شما، این روزهای من ناخودآگاه شاد و امیدوارکننده اند.

[ ۱٦ دی ۱۳٩٢ ] [ ٤:٥٤ ‎ب.ظ ] [ دختر ارغوانی ]
پيوندهای روزانه
امکانات وب